الدول . . . ، شود .
خاطرى چند اگر از تو شود شاد بس است * زندگانى بمراد همه كس نتوان كرد .
صائب .
خاك از تودهء كلان بردار . * ( همت از مردمان نيك طلب . . . )
ابن يمين . رجوع به :
اگر خاك هم بسر ميكنى ، شود .
خاك انداختن ( يا ) خاك در كارى انداختن . تمثل :
دشمنان خاك در اين كار همى اندازند * ورنه من پاكترم پاكتر از آب زلال .
انورى .
خاك او عمر تو بادا كه به او ميمانى . رجوع به : بيادگار بمانى . . . ، شود .
خاك بر آن خورده كه تنها خورى . نظير : تنها خور برادر شيطان است .
تزاحم الايدى فى الطعام بركة .
خاك برايش خبر نبرد . تعبيرى است مثلى كه چون از مردهاى بد گفتن خواهند كلامرا بدين جمله آغاز كنند .
خاك بر سر كند شهى كه ورا * نبود در زمانه حكم روا
( خاك بر سر مرا نبايد كرد * نبود خاك مر مرا درخور . . . )
سنائى . نظير :
شاه را حكم چون روان باشد * عالم از عدل او جنان باشد .
سنائى .
لا راى لمن لا يطاع . رجوع به : ملك را شاه . . . ، شود .
خاك بر فرق مهترى كو را * آلت خواجگى پدر باشد .
( مرد بايد كه دانش آموزد * تا ز هركس شريفتر باشد . . . )
خواجه هارون ابن شمس الدين جوينى . رجوع به آنجا كه بزرگ ، شود .
خاك بر لب ماليدن . تمثل :
تو شناسى كه نيست هزل و محال * نوش كن زود و خاك بر لب مال .
سنائى .
رجوع به : كلوخ بر لب ماليدن ، شود .
خاك بينى ز كعب تا زانو * خانهاى را كه دوست كدبانو .
رجوع به : آب انبار شلوغ ، شود .
خاكپاشان ديگرند و باد پيمايان دگر * كى توان مر ساسيان « 1 » را ز اهل ساسان داشتن .
سنائى .
رجوع به : اين الثرى . . . ، شود .
خاك پاك بىگندم . مزاحيست كه به صورت گزافه در مغشوش بودن دانهها و غلات گويند .
خاك پاك مىكند . گناه مردگانرا عفو كنند .
خاك تاريك بخورشيد شو درخشان . * ( جهل را از دل تو علم برآرد بيخ . . . )
ناصر خسرو .
هامش
( 1 ) ساسى گدا و دريوزهگر باشد .