حيض بر حور و جنابت بر ملايك بستهام * گر ز خون دختران رز بود صهباى من .
خاقانى .
حيض بر حور و جنابت بر ملايك بستهاند .
قاآنى .
حيض مرد ديدار وامخواهست ( يا ) ديدن طلبكار است .
حى على خير العمل . از اين جمله كه قسمتى از اذان است عامه چون تعبيرى مثلى بغلط اراده كنند كه : هركس در كار خويش آزاد و مختار است چه پاداش و كيفر كرده او راست .
حيف آنها كه مردند و آواز ترا نشنيدند . باستهزا ، آواز تو منكر و كريه است .
حيف از تو كه ارباب وفا را نشناسى . * ( . . . ما يار تو باشيم و تو ما را نشناسى . )
حيف از تو كه خط دارى و سواد ندارى . بمزاح بخطاطان كه غالبا عامى بودهاند گويند .
حيف از طلا « 1 » كه خرج مطلا كند كسى . نظير : فرع زياده بر اصل است .
حيف بابات كه مرد و آواز ترا نشنيد . رجوع به : حيف آنها . . . ، شود .
حيف بابام بود كه مرد . بر فقدان اين چيز يا اين كسى اسف نخورم .
حيف باشد روح القدس بسكبانى . * ( براى پرورش جسم جان چه رنجه كنى
كه . . . مرا ز منصب تحقيق انبياست نصيب * چه آب جويم از جوى خشك يونانى . )
رجوع به : حكيم عقل كز يونان زمين است . . . ، شود .
حيف دانا مردن و افسوس نادان زيستن .
حيلت و افسون كنند گردان در جنگ * ( مير نياموخته است حيلت و افسون . )
فرخى . رجوع به : الحرب خدعه ، شود .
حيل گرچه بسى داند نيارد * نبرد شير نر روباه محتال .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
حيله جورا بهانه بسيار است . گج .
هامش
( 1 ) گمان ميكنم كلمهء طلا كه امروز به معناى زر متداول است اصلش همان زر طلى است كه در شعر ذيل سعدى آمده و مراد از آن زر خالصى بوده كه براى زراندود كردن و روكش كردن بعض فلزات به كار ميرفته است . و سپس اختصار را كلمهء رزافتاده و بعضى مطلق زر از خالص و غير خالص معمول شده است :وجود مردم دانا مثال زرطلى است * بهر كجا كه رود قدر و قيمتش دانند .سعدى .