جمال مردمى در حلم باشد * كمال آدمى در حلم باشد .
ناصر خسرو .
تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر * بل ز صد لشكر ظفرانگيزتر .
مولوى .
پادشاهى كه باشكه باشد * حلم او چون بلند كه باشد .
سنائى .
و رجوع به : آسايش دو گيتى . . . ، شود .
حلم كز قدرت نبود نبود مرد حليم . * ( قدرتى بنما تو ز اول و پس حلم گزين . . . )
ابو حنيفه اسكافى .
حلوا به كسى ده كه محبت نچشيده است * ( ما از تو به غير از تو نداريم تمنا . . . )
سعدى .
حلوا چو يك بار خوردند بس . * ( سخن گرچه دلبند و شيرين بود
سزاوار تصديق و تحسين بود * چو يك بار گفتى مگو بازپس
كه . . . )
سعدى .
شنيدهام كه حديثى كه آن دوباره شود * چو صبر گردد تلخ ارچه خوش بود چو شكر .
فرخى .
حلوا حلوا دهن شيرين نميشود .
تمثل :
حلوا حلوا اگر بگوئى صد سال * بىخوردن حلوا نشود شيرينكام .
گفتن نيكو بنيكوئى نه چون نيكى بود * نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستى .
مير ابو القاسم فندرسكى .
و گر گويد بحلوا كى كشم دست * بگو رغبت بحلوا كى كند مست .
نظامى .
آن را كه بود دهان چو حنظل تلخ * شيرين نشود به گفتن شكر .
كمالى .
حلوا خوردن را روى بايد . نقل از مجموعهء مختصر امثال هند .
حلوا گفتن دهان شيرين نكند . رجوع به : حلوا حلوا . . . ، شود .
حلوا نخورد چو جو بيابد خر * ( . . . ديبا نبود به كار بوزينا . )
ناصر خسرو . نظير :
خر چه داند بهاى قند و نبات .
حلواى تنتنانى تا نخورى ندانى . نظير : من لم يذق لم يدر .
حمام بىعرق نميشود . در اين كار دادن رشوتى ضرور است .
حمام جاى خر بستن نيست . از جامع التمثيل . رجوع به : مسجد جاى . . . ، شود .
حمام جن است . يكى از ديگرى بلندترند . گويند مردى شبانه به گمان اينكه فجر دميده بحمام رفت درب حمام باز و كارگران بجاى خويش بودند . به خدمت او پرداختند . مرد از دلاك پرسيد آيا هوا روشن شده است ؟ دلاك بالا بركشيد . و سر از روزن سقف بدر كرده گفت هنوز روشنائى پديد نيست ؟ مرد از ديدار اين شگفتى هراسان بسربينه دويد .
جامهدار پرسيد بيم تو از چيست ؟ مرد ماجرا حكايت كرد . جامهدار گفت بنگر تا من درازتر آيم يا دلاك . و باندازهء دو بالاى دلاك قد بركشيد . مرد از هوش برفت و بيفتاد . تا بامداد مردمان بيامدند و او را به هوش آورده به خانه بردند . برحسب اوهام و