حلال حلالش به آسمان رفت . مادرىپير از فرزند كه راهزنى و عيارى پيشه داشت درخواست كه براى او كفنى از مال حلال بدست كند ، پسر طالب علمى را در بيابان بديد دستار او بربود . و گفت اين را بر من حلال كن و او امتناع ميورزيد راهزن چو بدست بركشيد و مرد را بزدن گرفت و سپس او هرچند فرياد ميكرد حلال كردم دست باز نميداشت آخر الامر دزدان ديگر ميانگى كرده او را رها ساختند . دزد دستار بمادر آورد .
مادر از چگونگى حليت دستار پرسيد . گفت آنقدر زدم كه . . .
حلالزاده نمىبيند . بمزاح ، وجود خارجى ندارد .
حلالش چه وفا دارد كه حرامش داشته باشد . اموال دنيا پايدار نباشد .
حلالش ميكنم ميخورم . گويند شغالى خروس آخونديرا خفه كرده ميبرد و آخوند در پى او مىشتافت . رفيقش گفت بيهوده چه ميدوى . خروس اينكه ميته و خوردن آن نارواست . آخوند گفت تو ندانى من خود شغال را نيز حلال كرده بخورم . شغال از پيش و شيخ بدنبال از آبادى دور شدند . نيمهء شب شغال از رفتار بازماند ، شيخ او را با خروس بگرفت . البته گرسنگى بر او غالب و قريه دور و حفظ نفس واجب مينمود . آتشى برافروخت و خروس را از راه اكل ميته خورده و بجاى بخفت . فردا نيز در آن مكان توقف كرده روز را بگرسنگى بسر برد ، و ضرورت اباحهء محظور كرده شغال را نيز از طريق حليت اكل محرم كباب كرده بخروس ملحق ساخت .
حلاوت ندارد شكر در نيش * چو دارد تقاضاى تلخ از پيش .
سعدى .
رجوع به : قناعت توانگر . . . ، شود .
حلقه بر در شدن . ملازمت و مواظبت آستان و كرياسى كردن . تمثل :
خون دل از ساغر جان كرده نوش * حلقه شده بر در دردى فروش .
خواجو .
حلقه به گوش . چون غلامان نهايت مطيع . تمثل :
گشت يكبارگى دل ريشم * حلقه در گوش حلقهء گوشت .
فتوحى مروزى .
حلقهء جمع مردم دلگير * هست بدتر ز حلقهء زنجير .
مكتبى .
رجوع به : افسرده دل . . . ، شود .
حلم حق با تو مساواها كند * چونكه از حد بگذرد رسوا كند .
مولوى .
مضبوط اين است و مشهور به صورت ذيل : لطف حق با تو مداراها كند . . .
حلم حقشو با همه مرغان بساز . * ( اى سليمان در ميان زاغ و باز . . . )
مولوى .
نظير : الحلم ملح الاخلاق . بردبار باش تا ايمن شوى . مرزباننامه . الحلم حجاب الآفات .
اگر بردبارى سر مردميست * بنا برد باران ببايد گريست .
فردوسى .
بنيروتر آنكس كه از راه دين * كند بردبارى گه خشم و كين .
اسدى .