آن روز هيچ حكم نباشد مگر بعدل * ايزد سد و مرا ننشسته بحاكمى .
ناصر خسرو .
حكم مستورى و مستى همه بر خاتمه است * كس ندانست كه آخر بچه حالت برود « 1 » .
حافظ .
حكيم آن است كه سرخودش آمده باشد . عامه از حكيم طبيب اراده كنند . نظير :
ضربخورده جراح است .
حكيمباشيرا دراز كنيد . طبيب ، تركى را دستور تنقيه داد . ترك طريقهء آن پرسيد .
طبيب بگفت . ترك برآشفت كه مرا ؟ طبيب هراسان گفت مرا . طبيب را خفته كردند .
قضا را ترك بهبودى يافت . سپس در هر بيمارى ترك با طبيب همين معاملت ميرفت .
رجوع به : از هر طرف كه . . . ، شود .
حكيم جوجه خروسش فرموده است . مراد از حكيم طبيب است . زنى پيرشوئى مرا هق گرفته است .
حكيم حكيمان خداست . مقصود از حكيم پزشك و طبيب باشد .
حكيم را به وصيت كردن حاجت نيست . نقل از قرة العيون . رجوع به : ارسل حكيما و لا توصه ، شود .
حكيم عقل كز يونان زمين است * اگرچه بر همه بالانشين است
بهرجا شرع بر مسند نشيند * كسش جز در برون در نبيند .
وحشى .
چند چند از حكمت يونانيان * حكمت ايمانيان را هم بخوان .
بهائى .
مر از منصب تحقيق انبياست نصيب * چه آب جويم از جوى خشك يونانى .
دل در سخن محمدى بند * اى پور على ز بو على چند .
خاقانى .
حكيم فرموده . نظير : عيسى رشته مريم بافته .
حكيم محرم است . طبيب را بر معاينهء تن زنان بيگانه درگاه معالجه اجازت است .
حكيمى را پرسيدند كه دوست بهتر يا برادر گفت برادر نيز دوست به .
از قابوسنامه . رجوع به : بيگانه اگر وفا كند خويش من است ، شود .
حكيمى كه خود باشدش زردروى * از او داروى سرخروئى مجوى .
رجوع به :
طبيب يداوى . . . ، و رجوع به : اگر بابا بيل . . . ، شود .
حلاج نبافد هگر ز ديبا . * ( كه كرد بهين كار جز بهين كس . . . )
ناصر خسرو . نظير :
بوريا باف اگرچه بافنده است * نبرندش بكارگاه حرير .
سعدى .
حلال اسراف نپذيرد . تمثل : ( پرسيدند كه نان با چه خورى [ از ابو نصر بشر بن حارث ] گفت با قناعت كه . . . ) نقل از تاريخ گزيده . رجوع به : اسراف حرام است ، شود .
حلال بر عقلا و حرام بر جهال . رجوع به : باده نى در هر سرى . ، شود .
هامش
( 1 )N'appelons personne heureux avant sa mort Solon .