تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 698

مساهمون:

ص٦٩٨
( خواست وقتى بعجز دين‌دارى * از يكى مالدار دينارى گفتش ار حق‌پرستى اى تن‌زن * دين و دينار ز حق‌طلب نه ز من گفت دين هست نيك و دنيا بد * نيك از او خواستن بد از تو سزد كه مرا گفته‌اند كز پى دل * . . . )
سنائى . رجوع به : آستين گر ز هيچ خواهى . . . ، شود .
حق زهرا بردن و دين پيمبر داشتن ! * ( مر مرا باور نمىآيد ز روى اعتقاد . . . )
سنائى . حق سزاوار حقور « 1 » است . تمثل :
اين جمله را به حق ملك و پادشه تو باش * زيرا كه حق هميشه سزاوار حقور است .
معزى .
حق شرم دارد ز موى سفيد . * ( دلم ميدهد وقت وقت اين نويد . . . )
سعدى . حق شمشير بران است . رجوع به : الحكم لمن . . . ، شود .
حق كه نه بىحجتيست مشتبه و عاطل است . * ( حجت خسرو بخصم تيغ بگويد از آنك . . . )
عمادى شهريارى . نظير : آن نكوتر باشد از دعوى كه با برهان بود . عنصرى . حق درست ، نگردد چو بىگوا باشد . اديب صابر . حق‌گوى اگرچه تلخ باشد . منسوب به نوشيروان . از قابوسنامه . حق مادر نگاهداشتن بهتر از حج كردن است . ابو حازم مدنى . نقل از كشف المحجوب .
حق مهتران سخت واجب‌تر است . * ( بدان كرده‌ام كو مهين دختر است . . . )
فردوسى . ى .
حق نان و نمك بسيار باشد . * ( چو نان پرورد اين به آزار باشد . . . )
نزارى قهستانى .
حق نبايد گفتن الا آشكار . * ( سعديا چندانكه ميدانى بگو . . . )
سعدى . نظير :
حق‌گوى اگرچه تلخ باشد .
منسوب به : نوشيروان .
حق همسايگان بزرگ شمار * باطلى گر كنند ياد ميار .
اوحدى . حق هميشه حق باشد و باطل باطل . ابو الفضل بيهقى .
حقيقت سرائيست آراسته * هوا و هوس گرد برخاسته نبينى به جائى كه برخاست گرد * نبيند نظر گرچه بيناست مرد .
سعدى . حكايت را بقم آباد چكار . مثل در كرمان معمول است . نظير : حمام ده را ببوق چه .
هامش
( 1 ) حقور در استعمال معزى بمعنى سزاوار و صاحب حق تركيبى بديع و بىسابقه است :بر اميد پادشاهى هركسى دستى برد * منت ايزد را كه اكنون حق بدست حقور است .معزى .آنچه بگرفت از جهان و از پدر ميراث يافت * هر دو حقى واجب است و حق بدست حقور است .معزى .از پدر گيتى بفرزندان او ميراث ماند * خصم او رفت از ميان و حق بدست حقور است .معزى . و رجوع به : حق بحقدار رسيد ، شود .