حظ جزيل بين شدقى ضيغم . مجمع الامثال ميدانى . رجوع به : دو شير گرسنه است . . . ، شود .
حفت الجنة بالمكاره . حديث . تمثل :
زانكه جنت از مكاره رسته است * رحم قسم عاجز سرگشته
مولوى .
حفت الجنه بچه محفوف گشت * بالمكاره كه از او افزود كشت ( كذا ) .
مولوى .
حفت الجنه مكاره را رسيد * حفت النار از هوا آمد پديد .
مولوى .
حفت الجنه بمكروهاتنا * حفت النيران من شهواتنا .
مولوى .
حفظ الصحة بالشكل و العلاج بالضد . تندرستى را با همتا نگاهدارند و بيمارى را با ناهمتا درمان كنند .
حفظ بدن واجب است .
حفظت شيئا و غابت عنك اشياء . يك چيز آموختى و چيزهاى بسيارى را از ياد دادى .
حقا كه با عقوبت دوزخ برابر است * رفتن بپايمردى همسايه در بهشت .
( هم رقعه دوختن به و الزام كنج صبر * كز بهر خرقه رقعه بر خواجگان نوشت . . . )
سعدى . نظير :
كهن خرقهء خويش پيراستن * به از جامهء عاريت خواستن .
سعدى .
بهشت بسرزنشش نميارزد .
حق از بهر باطل نشايد نهفت . * ( از آن جمله دامن بيفشاند و گفت . . . )
سعدى .
حق از اهل باطل ببايد نهفت . * ( نيارستم از حق دگر هيچ گفت . . . )
سعدى .
حق الناس بدتر از حق الله است . از حق الناس مال و جان و عرض مردم اراده مىشود .
و از حق اللّه نماز و روزه و حج و امثال آن از عبادات محضه .
حق بحقدار رسيد ( يا ) حق بحقور رسيد . تمثل :
تا بدرگاه تو آمد از عرب شاه عرب * رايت اقبال او بر گنبد اخضر رسيد
خدمت تو هست حق و دولت او حقور است * شكر يزدانرا كه اكنون حق سوى حقور رسيد .
معزى .
نظير : عاد الامر الى نصابه . عاد السهم الى النزعه . حق بمركز قرار گرفت .
حق بحقدار ميرسد . سزابخش و بهر سزاوار است .
حق بمركز قرار گرفت . رجوع به : حق بحقدار رسيد . شود .
حق جل و علا مىبيند و ميپوشد همسايه نمىبيند و ميخروشد .
حق درست نگردد چو بىگوا باشد . * ( گواه عشق من است اشك لعل و چهرهء زرد
كه . . . )
اديب صابر . رجوع به : حق كه . . . ، شود .
حق ذات پاك الله الصمد * كه بود به مار بد از يار بد
مار بد زخم ارزند بر جان زند * يار بد بر جان و بر ايمان زند .
مولوى .
رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
حق ز حقخواه و باطل از باطل .