خواهد اگرچه سخت دشمن بود و با تو بدكردار باشد او را زنهار ده و آن را غنيمت بزرگ شناس كه گفتهاند چه مرده و چه گريخته و چه بزنهار آمده . قابوسنامه . رجوع به : از پى دشمن گريخته . . . ، شود .
چه مردى بود كز زنى كم بود * ( چو از راستى بگذرى خم بود . . . )
عنصرى .
تمثل :
مرا خود چه باشد زبانآورى * چنين گفت در مدح شه عنصرى
چو از راستى بگذرى خم بود * چه مردى بود كز زنى كم بود .
سعدى .
زنت مرد چون تو نميرى همى * چه مردى بود كز زنى كم بود .
بدخشى .
و رجوع به : آن دل مردى كه . . . ، شود .
چه مردى كند در صف كارزار * كه دستش تهى باشد و كارزار .
سعدى .
رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود .
چه مكن كه خود افتى بد مكن كه بد افتى . تمثل :
مگر نشنيدى از فراش اين راه * كه هركو چه كند افتد در آن چاه .
نظامى .
اين ندانى كز پى من چه كنى * هم در آنچه عاقبت خود افكنى .
مولوى .
وان چه از بهر ديگران كندن * خويشتن را در آنچه افكندن .
نظامى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
چه مهر افكنى بر تن و اين جهان * كه با تو نه اين ماند خواهد نه آن .
اسدى رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
چه ناخوش بود دوستى با كسى * كه مايه ندارد ز دانش بسى .
دقيقى .
چه نازى بديبا و خز و سمور * كه خواهد تنت را خورد كرم و مور .
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
چه نسبت خاك را با رب ارباب * ( عدم كى راه يابد اندر اين باب . . . )
شبسترى . و در جاى ديگر گويد :
چه نسبت خاك را با رب ارباب * وجود ما همه مستيست يا خواب .
شبسترى .
رجوع به : اين الثرى . . . ، شود .
چه نقصان ز يك مرغ در خرمنى . * ( . . . چه بيشى ز يكحرف در دفترى )
منوچهرى .
چه نهى مال بهر فرزندان * كه بايشان نميرسد چندان
پسر ار مقبل است باكش نيست * ورنه زان مال بهره خاكش نيست .
اوحدى .
چه نياز است سيهموى جوان را بخضاب * ( خويشتن را چه ستايد چو ستوده است بفضل . . . )
فرخى . رجوع به : حاجت مشاطه نيست . . . ، شود .
چه نيكوتر از ما وفادار دوست * وفادارى از دوستان بس نكوست .
فردوسى .