نشان خامى و دشمن كامى باشد . ع : چيزى چه طلب كنى كه گم كرده نهاى . مرزباننامه .
رجوع به : اگر خواهى فريفته . . . ، شود .
چيزى در بار ندارد . رجوع به : چيزى بارش نيست ، شود .
چيزى كه از خدا پنهان نيست از بنده چه پنهان . بدرستى و راستى خستو و معترفم كه .
چيزى كه بدشمنان بمانى بهتر كه از دوستان نخواهى . ( چه گفتهاند . . . ) قابوسنامه .
چيزى كه شده پاره وصله برنميداره . نظير :
سبوئى كه سوراخ باشد نخست * بموم و سريشم نگردد درست .
نظامى .
طشت زرينم و پيوند نگيرم بسريش .
چيزى كه عوض دارد گله ندارد . رجوع به : اين به آن در ، شود .
چيز ناموجود كى جويد حكيم * ( چند جوئى آنچه ندهندت همى . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : چيزى كه هرگز نيابى . . . ، شود .
چيزى كه نپرسند تو از پيش مگو * ( صراف سخن باش و سخن بيش مگو . . . )
سعدى .
كمگوى و بجز مصلحت خويش مگو * چيزى كه نپرسند تو از پيش مگو .
باباافضل .
رجوع به : تا نپرسندت . . . ، شود .
چيزى كه نيابى مجوى . رجوع به : مثل بعد شود .
چيزى كه هرگز نيابى مجوى . * ( چنين داد پاسخ كه شه را بگوى
كه . . . پس صيد خسته شده تيزكام * چه تازى همى خيره در دست دام
هر آن خشت كز كالبد شد بدر * بر آن كالبد باز نايد دگر . )
اسدى . نظير :
چيز ناموجود كى جويد حكيم .
ناصر خسرو . چيزى كه نيابى مجوى . اگر خواهى ترا ديوانهسار نشمرند آنچه نايافتنى است مجوى . منسوب بنوشيروان .
چيزى كه هست هست نه كم مىشود نه بيش « 1 » * وان خود كه نيست نيست چو سيمرغ و كيمياست
( بگذشت سالها كه در اين درج زرنگار * نه يك شبه فزود و نه زو يك گهر بكاست
گر شد نهان به زير پر زاغ تيره شب * باز سپيد روز مپندار كان فناست
جائى اگر ز غيبت او تيره شد جهان * جاى دگر ز پرتوش آفاق پر ضياست
وردى به زير خرقه فرو رفت زاهدى * اين مىپرست اوست كه امروز در قباست
هر دم سر از دريچهء ديگر برون كند * گه آب و گاه آتش و گه خاك و گه هواست
گاهى فرشته گاه پرى گاه آدمى است * گه ديو زشت پيكر و گه حور خوشلقاست
هر دم چو نو عروس كند جلوهء دگر * گه بر زمين سهى و گهى بر فلك سهاست . . . )
ابن يمين رجوع به : عدم موجود گردد . . . ، شود .
هامش
( 1 )Rien ne se perd Rien ne se cree ? . Lavoisier .