چه رفتن ز پيمان چه گشتن ز دين * ( . . . كه اين هر دو بد ز آسمان و زمين . )
اسدى .
نظير :
پرهيز كن از صحبت پيمانشكنان .
حافظ . رجوع به : العدة دين ، شود .
چه روى باز كام در گلزار * ( چه روى با كلاه در منبر . . . )
سنائى .
چهرهء امروز در آيينهء فردا خوش است * ( هرچه رفت از عمر ياد آن بنيكى ميكنند )
صائب .
چهره و جامهء نكو زيب و جمال مرد نيست * ننگ بايد مرد را ننگ ار جمال و زيب و زن
عيب تو جامهات نپوشد تيغ پوشد يا قلم * گرنهاى زن يا ، قلمزن باش يا شمشيرزن
دست را چون مركب تيغ و قلم كردى مدار * هيچ غم گر مركب تن لنگ باشد يا عرن .
ناصر خسرو .
چه زايد ز خورشيد جز روشنى * ( چنين بايد از بارت آبستنى . . .
ز شادى دل خنده زايد ز لب * ز گل بوى خوش و ز بلبل طرب . )
حضرت اديب .
چه زيان آفتاب را از ابر * ( . . . كى شود جفت با مسلمان گبر . )
سنائى .
چه زيانست اگر گفت نيارست كلام * كز عصا مار توانست همى كرد كليم .
ابو حنيفهء اسكافى .
چه زيد بپاى پيلان إله چوب « 1 » تركمانى . تمثل :
آن آلاچيغ بلند تركمان * يست باشد پيش پاى پيلبان .
جلال الدين رومى .
چه سازيم درمان خود كرده را * ( چه بادافره است آن برآورده را . . . )
فردوسى .
رجوع به : اگر پرنيان است . . . ، شود .
چه سازى همى زين سراى سپنج * چه نازى بنام و چه يازى بگنج
تو را تنگ تابوت بهر است و بس * خورد رنج تو ناسزاوار كس .
فردوسى .
رجوع به : بخور هرچه دارى و رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
چه سر بكلاه چه كلاه بسر . رجوع به : دو لنگه يك . . . ، شود .
چه سفيديست در سيهكارى ! * ( زود ميرند از ثبهكارى . . . )
مكتبى .
چه سنجد اباتف تموزشاه * كه جامه برفين و برفين كلاه .
حضرت اديب .
چه سنجند نيز ار پروردگان * بناورد آتش برآوردگان .
( نباشند شيران كاواك نى * چو شيران كى چست و چالاك پى . . .
سر شير نر بكسلاند ز تن * بميدان درون شير شمشيرزن . )
حضرت اديب . رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
هامش
( 1 ) إله چوب همان آلاچيغ امروز است .