تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 678

مساهمون:

ص٦٧٨
چه خوش گفت آن نهاوندى بطوسى * كه مرگ خر بود سگ را عروسى .
نظير : مصائب قوم عند قوم فوائد . هائى شد و هوئى شد كل بنوائى رسيد .
تغارى بشكند ماستى بريزد * شود دنيا بكام كاسه ليسان .
چه خوش گفت بكتاش با خيلتاش * چو دشمن خراشيدى ايمن مباش .
سعدى . نظير :
چو تير انداختى در روى دشمن * حذر كن كاندر آماجش نشستى .
سعدى .
چه خوش گفت شاه جهان كيقباد * كه نفرين بد بر زن نيك باد .
سعدى .
چه خوش گفت لقمان كه نازيستن * به از سالها در خطا زيستن چه خوش نازيست ناز خوبرويان * ز ديده رانده را دزديده جويان ( . . . بچشمى خيرگى كردن كه برخيز * بديگر چشم دل دادن كه مگريز . )
نظامى . رجوع به : با دست پس مىزند . . . ، شود .
چه خوش وقت است و خرم روزگارى * كه يارى برخورد از وصل يارى .
جامى .
چه خيرى برآيد از آن خاندان * كه بانگ خروس آيد از ماكيان
نظير :
زن بد در سراى مرد نكو * هم در اين عالم است دوزخ او .
سعدى .
چه داند آنكه اشتر ميچراند * ( ميان عاشق و معشوق رمزيست . . . )
چه داند كور مادرزاد قدر چشم روشن را .
چه در چشم دشمن چه در چشم دوست * بلند است هر كو دليريش خوست
حضرت اديب .
چه در حساب بود آنكسيكه نشناسد * صحيح را ز سقيم و صحاح را ز كسور .
بدر جاجرمى .
چه در كار است با گفتار كردار * پىكردار گرد و ترك گفت آر .
پورياى ولى . رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود . چه دلاور است دزدى كه به كف چراغ دارد .
چه دوم بيهده سوى بستان * خود همى يابمش بگورستان ( آن شنيدى كه از كم‌آزارى * رندى اندر ربود دستارى آن دويد از نشاط زى بستان * وين دوان شد بسوى گورستان آن يكى گفتش از سر سردى * كه بديدم سليم دل مردى تو بدين سوهمى چه پوئى تفت * كانكه دستار برد آنسو رفت گفت ايخواجه گرچه زانسون شد * نه ز بند زمانه بيرون شد . . . * . . . كه بدينجا خود از سراى مجاز * مرگ سيلى زنانش آرد باز زود باشد كه از سراى سپنج * آورندش به پيش من بيرنج )
سنائى . رجوع به : آخر گذر پوست . . . و رجوع به : از مرگ خود چاره نيلست ، شود .