من بات سكرانا بات للشيطان عروسا . حديث .
خرد را مى به بندد چشم را خواب .
ويس و رامين .
چيست حاصل سوى شراب شدن * اولش شر و آخر آب شدن
در دل از سور او سرورى نه * هرچه او داد جز غرورى نه
چون كند عربده ولى شكن است * وز سخاوت كند دروغ زن است .
سنائى .
ابليس شبى رفت ببالين جوانى * آراسته با شكل مهيبى سر و بر را
گفتا كه منم مرگ و اگر خواهى زينهار * بايد بگزينى تو يكى زين سه خطر را
يا آن پدر پير غمين را بكشى زار * يا بشكنى از خواهر خود سينه و سر را
يا خود ز مى ناب بنوشى دو سه ساغر * تا آنكه بپوشم ز هلاك تو نظر را
لرزيد از اين بيم جوان بر خود و جا داشت * كز مرگ فتد لرزه بتن ضيغم نر را
گفتا نكنم با پدر و خواهرم اين كار * ليكن بمى از خويش كنم دفع ضرر را
جامى دو سه مى خورد و چو شد خيره ز مستى * هم خواهر خود را زد و هم كشت پدر را
اى كاش شود خشك بن تاك و خداوند * زين مايهء شر حفظ كند نوع بشر را .
ايرج ميرزا .
چه خوش است دوشاب فروشى هيچكس نخرد خودت بنوشى . نظير :
چون بديدى ببار حلوائى * گفت خوب است كار حلوائى
هيچكس گر متاع او نخرد * مىتواند كه جمله را بخورد .
شيخ بهائى .
چه خوش است نكتهدانى كه سخن نگفته داند . رجوع به : آنكس است اهل بشارت . . . ، شود .
چه خوش باشد بدل يار نخستين . * ( ز جانش خوشتر آمد عشق رامين . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : لا حب الا للحبيب . . . ، شود .
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى * باميدى رسد اميدوارى .
جامى .
چه خوش بود كه برآيد بيك كرشمه دو كار .
گاهى اين مصراع را نيز علاوه كنند :
زيارت شد عبد العظيم و ديدن يار .
رجوع به : بيك تير دو نشان . . . ، شود .
چه خوش بىمهربانى هر دو سر بى * ( . . . كه يكسر مهربانى درد سر بى
اگر مجنون دل شوريدهاى داشت * دل ليلى از آن شوريدهتر بى . )
باباطاهر .
چه خوشتر بود آنكه با تيرهبخت * سخن خوش بگويد خداوند تخت .
فردوسى . ى .
چه خوش گفت آن تهيدست سلحشور * جوى زر بهتر از پنجاه من زور .
سعدى . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
چه خوش گفت آن مرد با آن خديش * مكن بد بكس گر نخواهى بخويش .
منسوب برودكى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .