مار اگرچه بخاصيت نه نكوست * پاسبان درخت صندل اوست
مرگ هرچند بد نكوست ترا * مال و ميراث جمله زوست ترا
مرگ اينرا هلاك و آن را برگ * زهر اينرا غذا و آن را مرگ .
سنائى .
مدان بد هر آن بدنمائى كه هست * كه آن نيز نيكوست جائى كه هست
سيه مار كز كفچه شد زهرسنج * زر پخته هم بخشد از ديگ گنج
همان زهر كو دشمن جان بود * بسى دردها را كه درمان بود .
امير خسرو .
اهل هنر گر بشمارى درند * بىهنران نيز بكارى درند
نى كه تهى رويد از خاك رود * گر ندمد باد سر آيد سرود
قهقه زد كبك برفتار زاغ * كز چه نهى پاى پريشان بباغ
زاغ به دو گفت كه پرواز كن * گر گرو از من ببرى ناز كن
هيچكسى نيست ز زيبا و زشت * كش نه حكيم از پى كارى سرشت .
از زهر الرياض .
ابلهى را كه بخت برگردد اسبش اندر طويله خر گردد .
ابلهى صد دبيفى و ديبا گر بپوشد خريست عنايى .
سعدى .
نظير : گفت چگونه مىبينى اين ديباى معلم را بر اين حيوان لا يعلم ، گفتم خطى زشت است كه به آب زر نوشته است . سعدى .
تن همان خاك گران سيه است ارچه * شاره و آنفت كنى كرته و شلوارش .
ناصر خسرو .
ابلهى گفت و احمقى باور كرد
. گوينده و گرونده هر دو سادهلوح و خوشباورند
ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد زود باشد كش دگر روغن نماند در چراغ .
سعدى .
رجوع به : اسراف حرام است ، شود .
ابليس پير بود بينديش تا چه كرد بگزيد بر بهشت خدا آتش سعير .
( طعن دگر به دو نتواند زدن عدو * جز آنكه ژاژ خايد و گويد كه نيست پير . . . )
فرخى .
نظير :
از موى سيه مترس و از ابر سپيد * از موى سپيد ترس و از ابر سياه .
جانان پدر ز پيرزن داد * از شعبدهشان هزار فرياد
هر خانه كه پيرزن نهد گام * ابليس در آنسرا شود رام
از فتنهء پيرزن بپرهيز * چون پنبه نرم ز آتش تيز
اول نفس اين دمد ببانو * حيف از تو كه با شدت چنين شو .
پيرى و صد عيب چنين گفتهاند .
ابليس چون شد ده كيا آش زند در روستا .
( . . . شد روستا ياجوج را هم سدش اسكندر زند . )
حضرت اديب .