آيينهاش صاف « 1 » نيست
. هرچند در ظاهر پيدا نيست گويا در كمون مريض است .
هنوز بقيتى از رنجورى در وى باقى مىباشد . و شايد درين شعر خواجه شمس الدين محمد حافظ اشارهء به اين تعبير باشد :
صوفى بيا كه آينه صافيست جام را * تا بنگرى صفاى مى لعلفام را .
حافظ .
آيينه بدست زنگى
. گج . چيزى خوب در دست كسى كه از آن كراهت دارد .
آيينهدارى در مجلس كوران !
كارى عبث و بيهوده است .
آئينهء دلست سطر لاب راز چرخ
( . . . هان از درون خويش بدست آور آينه . )
حضرت اديب .
آئينه روشن داشتن
. صافى و پاك و صيقلى بودن . مثال :
روشن است آئينه فضلم چون زنگ « 2 » و ليك * آينه بختم تاريك همى دارد رنگ .
سنائى .
آئينه كج جمال ننمايد راست .
( آنروى نمايدش كه در طينت اوست . . . )
سعدى .
براى اينكه دل مرد جلوهگاه حقايق شود از تصفيهء نفس ناگزير است .
آئينهگو مباش چو اسكندرى نماند .
( صاحبدلى چو نيست چه سود از وجود دل . . . )
ملك الشعراء بهار .
آئينه هرچه ديد فراموش مىكند .
( صورت نبست سينهء ما كينهء كسى . . . ) .
اا نه كه كه . بمزاح ، هر دو يكى است . نظير : سگ زرد برادر شغال است . دو لنگه يك خروار است .
ابدا تسترد ما نهب الدينا * فياليت جودها كان بخلاء
چون روزگار پيوسته دادهها را بازستاند كاش رادى و گشاده دستى او تنگ چشمى و سيهكاسگى درويش ، بودى .
ابدء بنفسك . از خود آغاز كن ، رجوع به : آنچه به خود پسندى ، شود . رجوع به : اول خويش سپس درويش ، شود .
ابراهيم را چه زيان كه آذر پدر اوست * و آذر را چه سود كه ابراهيم پسر اوست .
خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود ، شود .
ابر اگر آب زندگى بارد * هرگز از شاخ بيد برنخورى .
( . . . با فرومايه روزگار مبر * كز نى بوريا شكر نخورى . )
سعدى .
رجوع به : آهنى را كه موريانه بخورد ، شود .
ابر با آن تيره رخسارى كه پوشد روى روز * مردم چشم است دهقان را ز باران داشتن .
قاآنى .
هامش
( 1 ) صحيح اين لغت صافى است .
( 2 ) زنك نور و فروغ خورشيد و ماه است .