تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧

آيينه‌اش صاف « 1 » نيست

. هرچند در ظاهر پيدا نيست گويا در كمون مريض است . هنوز بقيتى از رنجورى در وى باقى مىباشد . و شايد درين شعر خواجه شمس الدين محمد حافظ اشارهء به اين تعبير باشد :
صوفى بيا كه آينه صافيست جام را * تا بنگرى صفاى مى لعل‌فام را .
حافظ .

آيينه بدست زنگى

. گج . چيزى خوب در دست كسى كه از آن كراهت دارد .

آيينه‌دارى در مجلس كوران !

كارى عبث و بيهوده است .

آئينهء دلست سطر لاب راز چرخ

( . . . هان از درون خويش بدست آور آينه . )
حضرت اديب .

آئينه روشن داشتن

. صافى و پاك و صيقلى بودن . مثال :
روشن است آئينه فضلم چون زنگ « 2 » و ليك * آينه بختم تاريك همى دارد رنگ .
سنائى .

آئينه كج جمال ننمايد راست .

( آنروى نمايدش كه در طينت اوست . . . )
سعدى . براى اينكه دل مرد جلوه‌گاه حقايق شود از تصفيهء نفس ناگزير است .

آئينه‌گو مباش چو اسكندرى نماند .

( صاحبدلى چو نيست چه سود از وجود دل . . . )
ملك الشعراء بهار .

آئينه هرچه ديد فراموش مىكند .

( صورت نبست سينهء ما كينهء كسى . . . ) .
اا نه كه كه . بمزاح ، هر دو يكى است . نظير : سگ زرد برادر شغال است . دو لنگه يك خروار است .
ابدا تسترد ما نهب الدينا * فياليت جودها كان بخلاء
چون روزگار پيوسته داده‌ها را بازستاند كاش رادى و گشاده دستى او تنگ چشمى و سيه‌كاسگى درويش ، بودى . ابدء بنفسك . از خود آغاز كن ، رجوع به : آنچه به خود پسندى ، شود . رجوع به : اول خويش سپس درويش ، شود .
ابراهيم را چه زيان كه آذر پدر اوست * و آذر را چه سود كه ابراهيم پسر اوست .
خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود ، شود .
ابر اگر آب زندگى بارد * هرگز از شاخ بيد برنخورى .
( . . . با فرومايه روزگار مبر * كز نى بوريا شكر نخورى . )
سعدى . رجوع به : آهنى را كه موريانه بخورد ، شود .
ابر با آن تيره رخسارى كه پوشد روى روز * مردم چشم است دهقان را ز باران داشتن .
قاآنى .
هامش
( 1 ) صحيح اين لغت صافى است . ( 2 ) زنك نور و فروغ خورشيد و ماه است .