ابر بايد كه بصحرا بارد زان چه حاصل كه به دريا بارد .
جامى .
نظير :
سخاى بزرگان چو ابر بهار * به جائى ببارد كه نايد به كار .
ابر را بانگ سگ زيان نكند
. تمثل :
ننديشم از كسى كه بنادانى * با من رسن بكينه كشان دارد
ابر سياه را به هوا اندر * از غلغل سگان چه زيان دارد .
ناصر خسرو .
نظير : لا يضر السحاب نباح الكلاب . رجوع به : آواز سگان كم نكند رزق گدا را ، شود .
ابر زمانه را جز غدر و جفا مطر نيست .
( تا بگذرد زمانه كش كار جز گذر نيست . . . . )
ناصر خسرو .
ابر شو تا كه چو باران ريزى بر گل و خس همه يكسان ريزى .
جامى .
ابر كن و مبار
. براى بقاى مهابت در برابر تقصير زيردستان خود را خشمگين نماى ليكن هربار خشم خويش را با سياست و گوشمال مقصر توأم مساز .
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نيست .
( چون وا نميكنى گرهى خود گره مشو . . . . )
صائب . نظير : نان گندمت نيست زبان مردمى ترا چه شد .
ابصر من زرقاء
. دوربينتر از زرقاء . زرقاء نام زنى از عرب است كه از مسافتى بعيد مىديده است . تمثل :
اى خداوندى كه گر روى تو اعمى بنگرد * از فروغ روى تو بيناتر از زرقا شود .
قطران
براى مزيد شرح اين مثل رجوع به : مجمع الامثال ميدانى شود .
ابغض الاشياء عندى الطلاق
.
( تو براى وصل كردن آمدى * نى براى فصل كردن آمدى
تا توانى پا منه اندر فراق ك . . . )
مولوى . اقتباس از حديث شريف نبوى . يا معاذ ما خلق اللّه شيئا على وجه الارض احب من العتاق و لا خلق شيئا على وجه الارض ابغض من الطلاق . نظير :
بود سوزن به از تيغ برنده * كه اين دوزنده آمد آن درنده .
ابله آنكس گو بخوارى جنگ با خارا كند .
( دشمنش را گو شراب جهل چون خوردى تو دوش * صابرى كن كين خمار جهل تو فردا كند
بر بزرگان بزرگان جهان پهلو زدى . . . . )
منوچهرى . نظير : پنجه با شير و مشت با شمشير زدن كار خردمندان نيست . سعدى . آدم دانا به نيشتر نزند مشت . صبوحى . گرچه بازو سخت دارى زور با آهن مكن . پنجه با ساعد سيمين چو نيندازى به . پنجه نهان كن چو بشيران رسى . خواجو .
ابله آن گرگى كه او نخجير با شير افكند احمق آن صعوه كه او پرواز با عنقا كند .
منوچهرى .
قوت پشه ندازى چنگ با پيلان مزن * همدل مورى نئى پيشانى شيران مخار .
جمال الدين .