تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
روى وعظى كه در پريشانيست * عين شوخى و محض پيشانيست . )
اوحدى . نظير : اى فقيه اول نصيحت گوى نفس خويش را .
أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ .
قرآن كريم . سورهء 2 . آيهء 41 .
واعظان كين جلوه در محراب و منبر ميكنند * چون بخلوت ميروند آنكار ديگر ميكنند .
حافظ . يا طبيب طب لنفسك . كل اگر طبيب بودى سر خود دوا نمودى . طبيب يداوى الناس و هو مريض . ميدانى . اگر لالائى ميدانى چرا خوابت نمىبرد . و من العجايب اعمش كحال . كور خود مباش و بيناى مردم . رب لائم مليم . كورى نگر عصاكش كور دگر شده . كلاغ روده‌اش بيرون آمده بود ميگفت من جراحم . خود را فضيحت ديگران را نصيحت . من ميگويم تاف تو ندو تاف تو به دو تاف . من ميگويم انف تو مگو نف تو بگو انف .
پزشكى كه باشد بتن دردمند * ز بيمار چون باز دارد گزند
فردوسى .
طبيبى كه خود باشدش زرد روى * از او داروى سرخ‌روئى مجوى .
سعدى .
كى ستاند حكيم فرزانه * داروى صرع را ز ديوانه .
سنائى .
پندم چه دهى نخست خود را * محكم كمرى ز پند دربند چون خود نكنى چنان كه گوئى * پند تو بود دروغ و ترفند .
ناصر خسرو .
پزشكى چون كنى دعوى كه هرگز * نيابد راحت از بيمار بيمار .
ناصر خسرو .
چونكه نشوئى سلب چرب خويش * گر تو چنين سخت سره گازرى .
ناصر خسرو .
راستى كردند و فرمودند مردان خداى * اى فقيه اول نصيحت گوى نفس خويش را .
سعدى .
ترك دنيا بمردم آموزند * خويشتن مال و غله اندوزند ايكه دانش بخلق آموزى * آنچه گوئى بخلق خود بنيوش خويشتن را علاج مى نكنى * بارى از عيب ديگران خاموش .
سعدى ؟
زين كچول و كچل سرى چندند * كه بريش جهان همى خندند موى خود را دراز كرده بزرق * كرده آونگشان چو مار از فرق رند و رقاص و مارگير همه * زرق‌ساز و زنخ پذير همه درم اندر كلاه خود دوزند * خلق را ترك و همت آموزند فرضشان ، آش پنج پى خوردن * وتر و سنت ، قدح تهى كردن سر بسر خانه‌سوز و آتش‌باز * آتش خويش را بتفته بآز خاك از ايشان ، چگونه مشگ شود * كه به دريا روند خشك شود .
اوحدى .
نخستين پند خود گير از تن خويش * و گرنه نيست پندت جز كه ترفند بدان سقا كه خود خشك است كامش * گهى بگرى و گه بفسوس برخند .
ناصر خسرو
يذمون دنيا ناوهم يرضعونها * افاويق حتى ما يدر لها ثول .
ابن همام .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 71 | على اكبر دهخدا