من پس تو سنبل تر چون چرم * گر تو همى گر ژرف گنده چرى .
ناصر خسرو .
آن عصاكش كه گزيدى در سفر * باز بين كوهست از تو كورتر .
مولوى .
بجوى و جر در افتاده گير و گشته هلاك * چو راه رهبر جويد ز كور و بىبصرى .
ناصر خسرو .
عبد صريحه امة . طالع يعود كسى را . اعمر يقود شجعه . قد ضل من كانت العميان تهديه .
آه ار نهاد كسى برآمدن
. بواسطهء آگاهى ناگهانى به ضرر و تلفى نهايت غمين يا پشيمان شدن .
آه اگر از پى امروز بود فردائى .
( اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه ميگفت * بر در ميكدهء با دف و نى ترسائى
گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد . . . )
حافظ .
آه در بساط نداشتن
. بنهايت بىچيز بودن . تمثل .
به غير از نوكرى راهى ندارند * و الا در بساط آهى ندارند .
ايرج ميرزا .
نظير : آه ندارد كه با ناله سودا كند . آه در جگر ندارد . آب پارسال نان پيرارسال .
زير اندازش زمين است رو اندازش آسمان . حصير است و محمد نصير . مثل انگشت ليشته .
لات و لوت و آسمان جل . نه در سر كلاه و نه در پاى كفش . فرشش زمين است لحافش آسمان . از بىكفنى زنده است . از گرسنگى چاشت از خواب ميخيزد .
آه در جگر نداشتن
. از مال دنيا هيچ نداشتن . تمثل :
يكى دل داشتم آن هم تو بردى * بجان تو كه آهم در جگر نيست .
سنجر كاشى .
چكنم در جگر كه آهم نيست * بلكه يك پشم در كلاهم نيست .
شيخ بهائى .
آه دل درويش بسوهان ماند گر خود نبرد برنده را تيز كند
( با شير و پلنگ هر كه آميز كند * از تير دعاى فقر پرهيز كند . . . )
منسوب بشيخ ابو سعيد ابو الخير رجوع به آنچه يك پيرزن كند بسحر ، شود .
آهسته برو آهسته بيا كه گربه شاخت نزند
. ( كشمشك . . . ) عبارتى است كه در تنبيه بلزوم پوشيدن چيزى خاصه از اطفال گويند . و كلمهء آهسته را آسته تلفظ كنند .
آهسته برو هميشه برو
. نظير : كم بخور هميشه بخور . رفتن و نشستن به كه دويدن و گسستن . سعدى .
اسب تازى دو تك رود بشتاب * شتر آهسته ميرود شب و روز .
سعدى .
برفتن مرنجان چنان بارگى * كه آرد گه كار بيچارگى
ز يك روز دو روزه ره ساختن * به از اسب كشتن ز بس تاختن .
اسدى .
رهرو آن نيست كه گه تند و گه آهسته رود * رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود .
شتاب و بدى كار اهريمن است * پشيمانى و رنج جان و تن است .
فردوسى .
آهسته دل كى پشيمان شود .
( ز دانا شنيدم يكى داستان * خرد شد بدينگونه