آن مصر مملكت كه تو ديدى خراب شد و آن نيل مكرمت كه شنيدى سراب شد .
( گردون سر محمد يحيى بباد داد * محنت رقيب سنجر مالك رقاب شد . )
خاقانى .
رجوع به : آن دفتر را گاو خورد ، شود .
آن ممه را لولو برد
. ممه در زبان اطفال پستان و گاهى شير مادر است و لولو وجودى وهمى كه خردسالان ناشكيبا را بدان ترسانند . رجوع به : آن دفتر را گاو خورد ، شود ،
آن ميوه كه از صبر برآمد شكرى بود .
( من بعد حكايت نكنم تلخى هجران * ك . . . )
سعدى .
نظير :
صبر سوى كشف هر سر رهبر است * صبر تلخ آمد بر او شكر است .
مولوى .
صبر تلخ آمد و ليكن عاقبت * ميوهء شيرين دهد پر منفعت .
مولوى .
منشين ترش از گردش ايام كه صبر * تلخ است و ليكن بر شيرين دارد .
سعدى .
هست مر هر صبر را آخر ظفر * هست روزى بعد هر تلخى شكر .
مولوى .
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند * بر اثر صبر نوبت ظفر آيد .
حافظ .
كه صبر است و زر چارهء كارها * جز اين نشكند پشت تيمارها .
فردوسى .
ز دانا شنيدم يكى داستان * خرد شد بدينگونه همداستان
كه آهسته دل كى پشيمان شود * هم آشفته را هوش و درمان شود
شتاب و بدى كار اهريمن است * پشيمانى و رنج جان و تن است .
فردوسى .
خوى كبك صلح و خوى باز جنگ * شتابست ديو و فرشته درنگ .
حضرت اديب .
يكى داستان زد جهانديده كى * كه مرد جوان چون بود نيك پى
بدام آيدش ناسگاليده ميش * پلنگ از پس پشت و صياد پيش
شكيبائى و هوش و راى و خرد * هژبر ژيان را بدام آورد .
فردوسى .
صبر كردن جان تسبيحات تست * صبر كن كآنست تسبيح درست .
مولوى .
بصبر از بند گردد مرد رسته * كه صبر آمد كليد بند بسته .
نظامى .
صبر تلخ است و ليكن بر شيرين دارد . صبر مفتاح كارها باشد . صبر كن كالصبر مفتاح الفرج . مولوى . شتابزدگى كار شيطانست و بىصبرى از باب نادانى . مرزباننامه .
العجلة من الشيطان و التأنى من الرحمن . رب عجلة تهب ريثأ . الخطاء زاد العجول . مع العجلة الندامه . العجلة فرصة العجزه . الصبر مفتاح الفرج . ثمرة الصبر نجح الظفر .
آن نكوتر باشد از دعوى كه با برهان بود .
( پادشاهيها همه دعويست برهان تيغ او . . . . )
عنصرى .
آن ورق برگشت
. رجوع به : آن دفتر را گاو خورد ، شود .
آن وقت كه دست داشتم نيامدى
. خطاب عباس بن على عليه السلام پس از