تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
كسى كه از در شهر درآيد تاج شاهى بر سر وى نهند و تفويض تخت و مملكت بوى كنند اتفاقا اول كسى كه از در شهر درآمد گدائى بود كه در همه عمر رقعه بر رقعه دوخته و لقمه بدريوزه اندوخته اركان دولت و اعيان حضرت وصيت ملك بجاى آوردند و مفاتيح قلاع و خزاين به دو تسليم كردند . مدتى مملكت راند تا بعضى از امراى دولت سر از حكم و طاعت او پيچانيدند و ملوك ديار از هر طرف بمنازعت او برخاستند و بمقاومت لشكر آراستند فى الجمله سپاه و رعيت بهم برآمدند و برخى از بلاد از تصرف او بدر رفت . درويش از اينواقعه خسته خاطر بود تا يكى از دوستان قديمش كه در حالت درويشى قرين او بود از سفر باز آمد او را در آن مرتبه ديد گفت منت خدايرا عز و جل كه بخت بلندت ياورى كرد و اقبال و دولت رهبرى . گلت از خار و خارت از پاى بدر آمد تا بدين پايه رسيدى گفت اى يار عزيز تعزيتم كن چه جاى تهنيت است . آنگه كه تو ديدى غم نانى داشتم و امروز تشويش جهانى . سعدى .

آن مرحوم ديگر بار چه گفت ؟

مردى لاشهء سگ خويش را در قبرستان مسلمين مدفون ساخت مردمان برآغاليدند ويرا بگرفتند سخت بكوفتند و نيمه جان بقاضى بردند . قاضى بسابقهء عداوتى نشاندن آتش فتنه را بسوختن او فرمانداد . مرد الحاح كرد كه مرا سخنى مانده است اگر خدمت قاضى اجازت فرمايد بگويم . قاضى رخصت داد . گناهكار گفت چون اجل اين سگ برسيد امرى عجيب پديد گشت : يعنى بناگاه مهر زبان حيوان صامت بشكست و مانند ما آدميان بسخن درآمد مرا بنام بخواند و وصيت كرد كه بدرهء زر از نياكان بميراث دارم و در زير فلان سنگ بصحرا نهفته‌ام تا نفسى از من باقى است سبك بدانجا شو سنگ بردار و مرده ريك برگير و آنگاه كه وداع اين دار فانى گويم جسد مرا بجوار صلحا به خاك سپار و يك نيمه از زر نزد يكى از قضات اسلام بر تا در تخفيف عقوبات من بامور حسبيه صرف كند و مرا بدعاهاى خير ياد فرمايد . من چون خارقهء سخن گفتن سگ بديدم بر راستى گفتهء او اعتماد كردم در ساعت بشتافتم و زر بنشان بيافتم و اكنون آن بدره برجايست . . . قاضى بطمع نيمهء ديگر زر گفت سبحان اللّه اين حيوان بىشبهه از احفاد سگ اصحاب كهف بوده است و البته از دفن چون او شريف نسبى در گورستان مسلمانان بر تو حرجى نيست . آنمرحوم ديگر بار چه گفت ؟ مرد چون به حكم صريح قاضى بر حيات خويش ايمن شد نفسى بآسودگى برآورد و گفت ايها القاضى چون از صحرا به خانه بازگشتم از سگ رمقى بيش نمانده بود مرا بديد ، آب در ديدگانش بگشت ، با تعب و رنجى تمام دهان بگشاد و با آنكه نفسش به شماره افتاده بود شمرده و روشن بمسمع عدول حاضر گفت : زنهار زنهار ما ترك من بقاضى اين محلت نبرى كه مردى سخت سست ايمان است ، ترسم اين مال نيز چون ديگر وجوه بر در هواى خويش خرج كند و بار گران عصيان همچنان بر من باقى ماند . مثل را در نظاير اين مورد استعمال كنند .