آنكه بر صيد شاه دام نهد بوسه بر دست هر غلام دهد .
( هركه را شاه بركشد بپذير * و آنكه را دشمن است دوست مگير . . . )
اوحدى . نظير :
بهر يك گل منت صد خار ميبايد كشيد .
آنكه بزندان جهالت گم است هست گدا ور چه زرش صد خم است .
دهلوى .
آنكه بسيار يافت ناخشنود و آنكه اندك ربود ناخرسند .
مسعود سعد .
نظير : كرده پشيمان ناكرده آرمان .
آنكه بود بر سخن سوار سوار اوست آن نه سوار است كو بر اسب سوار است .
( من شرف و فخر آل و خويش و تبارم * گرد گريرا شرف بآل و تبار است . . . )
ناصر خسرو .
آنكه بود شرم و حيا رهبرش خلق ربايند كلاه از سرش .
ايرج ميرزا .
نظير : حيا مانع روزيست . الحياء مانع الرزق .
آنكه بىچشم است بفروشد بيكجو جوهرى .
( چشم ازين جوهر همى برداشت نتوان از بها * ك . . . )
سنائى . خر چه داند قيمت نقل و نبات . شبه فروش چه داند بهاى در ثمين را . قيمت زعفران چه داند خر . گاو لوزينه چه داند . لوزينه بگاو دادن از كون خريست . لايق هر خر نباشد زعفران .
آنكه جنگ آرد به خون خويش بازى مىكند روز ميدان و آنكه بگريزد به خون لشكرى .
سعدى .
نظير :
سوارى كه در جنگ بنمود پشت * نه خود را كه نامآوران را بكشت .
سعدى .
بجنگ آنكه سست آيد از آزمون * ورا نام بفكن ز ديوان برون .
اسدى .
سپاهى كه جانش گرامى بود * از او ننگ خيزد نه نامى بود .
اسدى .
آنكه خرسند است اگر نيز گرسنه و برهنه است توانگر است و آنكه زيادت جوست اگر عالم همه از آن اوست درويش است
. منسوب بهوشنگ نقل از تاريخ گزيده . نظير :
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است * خدايا منعمم گردان بدرويشى و خرسندى .
حافظ .
آنكه خوابش بهتر از بيداريست آنچنان بد زندگانى مرده به
( ظالميرا خفته ديدم نيم روز گفتم اين فتنه است خوابش برده به . . . ) سعدى . نظير : الفتنة نائمة لعن اللّه من ايقظها . فتنه آن به به همه روى كه پنهان باشد . سلمان ساوجى . فتنه