به دو گفت مؤبد كه دانش به است * كه دانا بگيتى ز هر كس مه است .
فردوسى .
علمدان خاصهء خداى بود .
سنائى . العلماء امناء اللّه على خلقه . حديث . العلماء ورثة الانبياء حديث . مداد العلماء افضل من دماء الشهداء . علماء امتى افضل من انبياء بنى اسرائيل . حديث .
نفس بىعلم هيچ نتوانست .
اوحدى .
ز دانش در بىنيازى بجوى * و گر چند از او سختى آيد به روى .
فردوسى .
هر كه را علم و حلم نبود يار * مرو را در جهان بمرد مدار .
سنائى .
بدانش بود مرد را ايمنى * ببندد ز بد دست اهريمنى .
فردوسى .
ز نادان نيابى بجز بدترى * نگر سوى بىدانشان ننگرى .
فردوسى .
بدانش بود بىگمان زنده مرد * خنك رنج بردار پاينده مرد .
فردوسى .
ز من جان برادر پند بنيوش * بجان و دل برو در علم ميكوش
كه عالم در دو عالم سرورى يافت * اگر كهتر بد از وى مهترى يافت .
شبسترى .
دو مرد است مردم توانا و دانا * جز اين هركه بينى بمردمش مشمر
تواناست بر دانش خويش دانا * نه داناست آنكو تواناست بر زر
هزاران توان يافت خنجر بدانش * يكى علم نتوان گرفتن بخنجر
بدانش توانى رسيد اى برادر * از اين كوى اغبر بخورشيد ازهر .
ناصر خسرو .
ما الفخر الا لاهل العلم انهم * على الهدى لمن استهدى ادلاء
و قدر كل امرء ما كان يحسنه * و الجاهلون لاهل العلم اعداء
ففز بعلم تعش حيا به ابدا * الناس موتى و اهل العلم احياء .
منسوب بعلى عليه السلام .
آفتابى ز علم روشنتر * نيست بىعلم روزگار مبر
گر نخواهى تو نور علم اندوخت * بتنور اثير خواهى سوخت .
علم بال است مرغ جانت را * بر سپهر او برد روانت را .
علم دل را بجاى جان باشد * سر بىعلم بدگمان باشد .
علم نور است و جهل تاريكى * علم راهت برد بباريكى .
علم روى ترا به راه آرد * با چراغت به پيشگاه آرد .
علم اگر قالبى است گر جانى است * هر چه دانى تو به ز نادانى است .
علما راست رتبتى در جاه * كه نگردد بروزگار تباه .
علم را دزد برد نتواند * بأجل نيز مرد نتواند
نه بميل زمان خراب شود * نه بسيل زمين در آب شود .