آنكس كه نيافت درد نايافت بس است .
( يك موى ترا هزار صاحب هوس است * تا خود به تو زين جمله كه را دسترس است
آنكس كه بيافت دولتى يافت عظيم و . . . )
شيخ مجد الدين بغدادى ، نقل از تاريخ گزيده .
آن كند هركس كه از اصلش سزا باشد .
( ترا چون من فراوانند مرا چون تو كجا باشد * و ليكن . . . )
سنائى .
آنكوست نگاهبان گنجى سلطانش مخوان كه پاسبانيست .
كمال الدين زياد .
پادشاهى كه تنها درهم و دينار خواهد از شاهى بگنجورى خرسند است .
آنكو طلبد نام نكو بايد كردن با ديو بروز اندر سيصد ره پيكار .
فرخى .
نفس يا مردم عصر ببدى ترغيب كنند و مجاهدهء مخالفت با آنان براى كسب نام كارى دائم و ضرورى است .
آنكو نكند طاعت علمش نبود علم زرگر نبود مرد چو بر زر نكند كار .
ناصر خسرو .
آنكه آن كند كه خواهد آنجاش برند كه نخواهد .
عاقبت خودسرى و خود رائى به حبس و بند كشد .
آنكه از جفت مبراست خداست .
( ز ادمى فرد نشستن نه سزاست . . . )
جامى .
آنكه از خود مگس نداند راند به بهشت كجا تواند خواند .
اوحدى .
آنكه از دشمنان نسازد دوست فلك از دوستان دشمن اوست .
اوحدى .
آنكه از گربهاى رمان باشد كى خداى همه جهان باشد .
سنائى .
نظير :
ارب يبول الثعلبان برأسه * لقد ذل من بالت عليه الثعالب .
آنكه او غرق شود كى غم كالا دارد .
( بيم جان ديد مخالف كه ولايت بگذاشت . . . )
ظهير فاريابى .
آنكه با خود برآيد دشمن با او بر نيايد
. تسلط بر نفس غلبهء بر دشمنان است . تمثل .
دشمنان تو با تو بر نايند * گر كه با خويشتن برآمدهء .
عمادى شهريارى .
آنكه باشد ماهى اندر روستا روزگارى باشدش جهل و عمى .
مولوى .
رجوع به : ده مرو ده مرد را احمق كند ، شود .
آنكه بجنگ خدا بشد بجهالت تيرش در خون زنند از پى خذلان .
اسكافى .
آنكه بدروغ گوئى منسوب گشت اگر راست گويد از او باور ندارند
. مرزباننامه .
نظير : من عرف بالكذب لم يجز صدقه . خانه دروغگو آتش گرفت كسى باور نكرد .
آنكه به دريا رسيد كى طلبد پارگين .
( مرد كه فردوس ديد كى طلبد خاكدان . . . )