تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
آن را كه زير دامن توفيق پرورند از گرم و سرد چرخ به دو كى رسد الم . ظهير فاريابى .

آن را كه سخاوت است بشجاعت حاجت نيست

. رجوع به . السخى لا يدخل النار ، شود .

آن را كه عقل دادى پس چه ندادى و آن را كه عقل ندادى پس چه دادى

. ( الهى . . . )
آن را كه عقل و همت و تدبير و راى نيست خوش گفت پرده‌دار كه كس در سراى نيست . سعدى .
آن را كه عون و نصرت ايزد مدد دهد افلاك جمله عدت و اجرام لشگر است . ظهير .

آن را كه كردار « 1 » نيست مكافات نيست

. ( و در فوائد حكماء هند ميآيد كه . . . ) مرزبان نامه

آن را كه نبينى اى صنم چند زنى

. نظير : اذا لم تجدنى كم تجلدنى . نفايس الفنون .
آن را كه ندانى نسب و نسبت حالش او را نبود هيچ گواهى چه فعالش . ناصر خسرو . نظير : شهادات الفعال اعدل من شهادات الرجال .

آن را كه نه همسر نه خور و خواب فرشته است .

( و آدم همه محتاج خور و همسر و خواب است . )
قاآنى . نظير : آدمى از چهار چيز ناگزير بود : اول نانى دويم خلقانى سيم ويرانى چهارم جانانى . قابوسنامه .

آن را كه هست خواب گران شب دراز نيست .

( . . . بدبخت نيست چشم دل هركه باز نيست . )
وحيد قزوينى . رجوع به : اكثر اهل الجنه . . . ، شود .
هامش
( 1 ) كردار اصلا بمعنى فعل و عمل است و بمعنى كار خير و عمل نيك بالخصوص نيز در استعمالات قدما آمده ( شواهد ذيل از فرخى است )ز بر او ز كرار او و نعمت او * پديد گشته من اندر ميانهء اقران . اندر آن گيتى ايزد دل تو شاد كناد * به بهشت و به ثواب و بفراوان كردار . كردار بود چاره‌گر نام بزرگان * كردار چنين بايد و او عاشق كردار . كردار و بر او بگذشت از حد صفت * احسان و فضل او بگذشت از حد شمار . هركه كردارى كرده است بگفته است نخست * هيچ كردار تو را نيست زبان گفتار . كردار همى كردى تا دل به تو دادم * چون دل بشد از من تو ببستى در كردار . به چشم هركس او را بزرگى و حشمت * بجاى هركس او را ايادى و كردار . منت ننهد بر تو بكردار فراوان * داند كه ز منت بشود رونق كردار . هركجا گوئى محمود بدانند كه كيست * از فراوانى كردار و بلندى آثار . خشم و پيكار تو باشد با معادى بپكران * برو كردار تو باشد باموالى بىكنار .