آن را كه زير دامن توفيق پرورند از گرم و سرد چرخ به دو كى رسد الم .
ظهير فاريابى .
آن را كه سخاوت است بشجاعت حاجت نيست
. رجوع به . السخى لا يدخل النار ، شود .
آن را كه عقل دادى پس چه ندادى و آن را كه عقل ندادى پس چه دادى
. ( الهى . . . )
آن را كه عقل و همت و تدبير و راى نيست خوش گفت پردهدار كه كس در سراى نيست .
سعدى .
آن را كه عون و نصرت ايزد مدد دهد افلاك جمله عدت و اجرام لشگر است .
ظهير .
آن را كه كردار « 1 » نيست مكافات نيست
. ( و در فوائد حكماء هند ميآيد كه . . . ) مرزبان نامه
آن را كه نبينى اى صنم چند زنى
. نظير : اذا لم تجدنى كم تجلدنى . نفايس الفنون .
آن را كه ندانى نسب و نسبت حالش او را نبود هيچ گواهى چه فعالش .
ناصر خسرو . نظير : شهادات الفعال اعدل من شهادات الرجال .
آن را كه نه همسر نه خور و خواب فرشته است .
( و آدم همه محتاج خور و همسر و خواب است . )
قاآنى .
نظير : آدمى از چهار چيز ناگزير بود : اول نانى دويم خلقانى سيم ويرانى چهارم جانانى . قابوسنامه .
آن را كه هست خواب گران شب دراز نيست .
( . . . بدبخت نيست چشم دل هركه باز نيست . )
وحيد قزوينى . رجوع به : اكثر اهل الجنه . . . ، شود .
هامش
( 1 ) كردار اصلا بمعنى فعل و عمل است و بمعنى كار خير و عمل نيك بالخصوص نيز در استعمالات قدما آمده ( شواهد ذيل از فرخى است )ز بر او ز كرار او و نعمت او * پديد گشته من اندر ميانهء اقران .
اندر آن گيتى ايزد دل تو شاد كناد * به بهشت و به ثواب و بفراوان كردار .
كردار بود چارهگر نام بزرگان * كردار چنين بايد و او عاشق كردار .
كردار و بر او بگذشت از حد صفت * احسان و فضل او بگذشت از حد شمار .
هركه كردارى كرده است بگفته است نخست * هيچ كردار تو را نيست زبان گفتار .
كردار همى كردى تا دل به تو دادم * چون دل بشد از من تو ببستى در كردار .
به چشم هركس او را بزرگى و حشمت * بجاى هركس او را ايادى و كردار .
منت ننهد بر تو بكردار فراوان * داند كه ز منت بشود رونق كردار .
هركجا گوئى محمود بدانند كه كيست * از فراوانى كردار و بلندى آثار .
خشم و پيكار تو باشد با معادى بپكران * برو كردار تو باشد باموالى بىكنار .