آن را كه چنان كند چنين آيد پيش
. رجوع به : از مكافات عمل غافل مشو ، شود .
آن را كه جاى نيست همه شهر جاى اوست درويش هر كجا كه شب آيد سراى اوست .
سعدى .
رجوع بدرويش هر كجا كه . . . ، شود .
آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است .
سعدى . نظير : كن بريا و اقترب كن مريبا و اغترب .
هركه خيانت ورزد * دستش از حساب بلرزد .
سعدى . مدزد و مترس . الخائن خائف . چوبرا كه برداشتى گربه دزد ميگريزد .
تو پاك باش و مدار اى برادر از كس باك * زنند جامهء ناپاك گازران بر سنگ .
سعدى .
آن را كه خبر شد خبرى باز نيامد .
( اى مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز * كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بىخبرانند . . . )
سعدى . نظير :
كسى را در اين بزم ساغر دهند * كه داروى بيهوشيش در دهند .
سعدى .
هركه را اسرار حق آموختند * مهر كردند و دهانش دوختند .
مولوى .
ناليدن بلبل ز نوآموزى عشق است * هرگز نشنيديم ز پروانه صدائى .
حزين لاهيجى .
از ميان تهى بانگ مىكند خشخاش .
آن را كه دادهاند همين جاش دادهاند
. جامع التمثيل . گويا مراد اين است كه سعادت و شقاوت ابدى از سعادت و شقاوت دنيوى آغاز شود .
آن را كه درفش بخت از چرخ نگون آيد گر تن بودش روئين ور سر بودش سندان سندانش بدان سختى مومى شود از نرمى بر تنش چو روئين تن هر موى شود سوهان
حضرت اديب .
آن را كه دوست نيست رامش نيست
. ( و در فوائد حكماء هند مىآيد كه . . .
و آن را كه كردار نيست مكافات نيست . ) مرزبان نامه .
آن را كه دهان بود چو حنظل تلخ شيرين نشود به گفتن شكر .
كمالى
نظير : از حلوا گفتن دهان شيرين نشود .
آن را كه ديبهء هنر و علم در بر است فرش سراى او چه غم ار ز آنكه بورياست .
پروين .
آن را كه روزگار مساعد شده است با ناوكى نبرد كند سوزنش .
( . . . ور بنگرد بدشت سوى خار خشك * از شاخ او سلام كند سوسنش
پروين بجاى قطره ببارد ز ميغ * گر ميغ بگذرد ز بر روزنش . )
ناصر خسرو .