رجوع به آنچه به خود نپسندى به ديگران نپسند ، شود .
آن ديگ پخته برجايست
. شما هم ميتوانيد خود را بيازمائيد ، شما نيز همان رنج را خواهيد ديد . تمثل : سوار و پيادگان قلعت بر اسبان پريدند و بيكساعت جماعتى از ايشان بگرفتند و دستگير كردند و باقى بهزيمت پيش پسران على تكين رفتند . او كار را ملامت كردند جواب داد آن ديك پخته برجايست و ما يك چاشنى بخورديم هركس را كه آرزوست پيش ميبايد رفت . او كار را دشنامها دادند و مخنث خواندند . ابو الفضل بيهقى نظير :
همان خرك سياه بر در است . * گر تو بهتر ميزنى بستان بزن .
مولوى . همان آش است و همان كاسه .
آن ديو بود نه آدمىزاد كز انده ديگران شود شاد .
دهلوى .
آن ذره كه در حساب نايد مائيم
. ما درين شمار به چيزى نيستيم . تمثل :
با وهم نقطه چو دهنت گفت درگذر * كان ذرهايم ما كه نيائيم در شمار .
لنبانى .
آن را چه زنى كه روزگارش زده است .
نظير :
مردى نبود فتاده را پاى زدن .
زده را ميتوان زد . اگر مردى سريانه را بشكن .
آنش نعمت اينش نعمتخوارگان .
( ناصر خسرو براهى ميگذشت * مست و لا يعقل نه چون ميخوارگان
ديد قبرستان و مبرز روبرو * بانگ برزد گفت كى نظارگان
نعمت دنيا و نعمتخواره بين . . . )
ناصر خسرو .
آن را كه براندازند با ماش دراندازند .
( زلفين دل آويزت با ابن يمين گفتند . . . )
ابن يمين . نظير :
با دردكشان هركه درافتاد برافتاد .
حافظ :
با آل على هركه درافتاد برافتاد .
آن را كه بر مراد جهان نيست دسترس در زاد و بوم خويش غريب است و ناشناخت .
( منعم بكوه و دشت و بيابان غريب نيست * هرجا كه رفت خيمه زد و بارگاه ساخت . و . . . )
سعدى .
آن را كه تو از سفر بيائى حاجت نبود بارمغانى .
سعدى . نظير :
تو چه ارمغانى آرى كه بدوستان فرستى * چه از آن به ارمغانى كه تو خويشتن بيائى .
سعدى .
سود سفر سلامتى است .
آن را كه جاى نيست همه جاى اوست .
( . . . درويش هر كجا كه شب آيد سراى اوست . )
سعدى . رجوع به : درويش هر كجا كه . . . ، شود .
آن را كه چار بالش عزت ميسر است گو پنج نوبه زن كه شه هفت كشور است .
اخسيكتى .