تا نپرسندت مگو از هيچ باب . * تا نخوانندت مرو در هيچ در
آنجا كه بت ساده بط باده به كار است .
( مى ده كه بنوشيم و بجوشيم و بكوشيم . . . . )
قاآنى .
آنجا كه بحر نامتناهيست موج زن شايد كه شبنمى نكند قصد آشنا « 1 »
عطار .
آنجا كه بزرگ بايدت بود فرزندى كس نداردت سود .
نظامى .
نظير :
چون شير به خود سپه شكن باش * فرزند خصال خويشتن باش
نظامى .
گيرم پدر تو بود فاضل * از فضل پدر تو را چه حاصل .
سعدى .
پارسا باش و نسبت از خود كن * پارسازادگى ادب نبود .
گرد نام پدر چه مىگردى * پدر خويش باش اگر مردى .
كن عصاميا و لا تكن عظاميا . آدمى را نسبت بهنر بايد نه پدر . مردمى بهتر كه مردمزادگى .
كن ابن من شئت و اكتسب ادبا * يغنيك محموده عن النسب
ان الفتى من يقول ها انا ذا * ليس الفتى من يقول كان ابى .
منسوب بعلى عليه السلام .
ليس اليتيم الذى قد مات والده * ان اليتيم يتيم العلم و الادب .
منسوب بعلى عليه السلام .
هنر بنماى اگر دارى نه گوهر * گل از خار است و ابراهيم از آزر
چو كنعانرا طبيعت بىهنر بود * پيمبرزادگى قدرش نيفزود .
هنر بهتر از گوهر نامدار ، فردوسى . المرء من حيث يوجد لا من حيث يولد .
گهر بىهنر خوار و زار است و سست * بفرهنگ باشد روان تندرست .
فردوسى
گهر بىهنر ناپسند است و خوار * بدين داستان زد يكى هوشيار
كه گر گل ببويد زرنگش مگوى * كز آتش نجويد كسى آب جوى .
فردوسى .
عظامى و عصامى بس نكو باشد و ليكن عظامى بيك پشيز نيرزد چون فضل و ادب و درس ندارد ، ابو الفضل بيهقى .
نفس عصام سودت عصاما و علمته الكر و الاقداما و صيرته ملكا هماما ،
اذا ما المرء عاش يعظم ميت * فذاك العظم حى و هو ميت
يقول بنوا لى الا باء بيتا * فهدمت البناء فما به نيت
و من يك بيته بيتا رفيعا * و يهدمه فليس لذاك بيت .
چه تفاخر كنى بنام پدر * چون ندانى نهاد گام پدر .
اوحدى
ما قلت فى نسب لو قلت فى حسب * لقد صدقت و لكن بئس ما ولدوا .
لا تاتونى بأنسابكم و أتونى بأعمالكم . حديث نبوى .
هامش
( 1 ) آشنا همان شنا و سباحت است .