تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 43

مساهمون:

ص٤٣
الصاحب بالصاحب . از بدان نيكوئى نياموزى . سعدى . يظن بالمرء ما يظن بقرينه .
نيكنامى خواهى ايدل با بدان صحبت مدار .
حافظ . عن المرء لا تسئل و سل عن قرينه .
با بدان سر مكن كه بد گردى . * با ديگ بمنشين كه سيه برخيزى .
فرخى .
الوقس يعدى فتعدى الوقسا * من يدن للوقس يلاق تعسا .
يك بز گرگين گله را گرگين كند . طبيعت دزد است . هركه با بدان نشيند هرگز روى نيكى نبيند . سعدى . من سعادة المرء ان يكون خصمه عاقلا . دوستى جاهل بدوستى خرس ماند . گج . ربما اراد الاحمق نفعك فضرك : يعرف المرء بقرينه .
انى لا من من عدو عاقل * و اخاف خلا يعتريه جنون فالعقل فن واحد و طريقه * ادرى و ارصد و الجنون فنون .
آلوده منت كسان كم شو تا يك شبه در وثاق تو نانست . انورى .

آلة الرياسة سعة الصدر

. حديث نبوى ، افزار فرمانروائى فراخ حوصلگيست .

آماس را از فربهى بشناس

. نظير : ورم را از فربهى مشمار . باد را از فربهى بدان . يعنى مجازى را از حقيقت تميز ده . تمثل .
تنت يافت آماس و تو ز ابلهى * همى گيرى آماس را فربهى .
اسدى .
قبله اول ز قبله بازشناس * تا بدانى تو فربهى ز آماس .
سنائى .
علم هر دو جهان جز اين مشناس * بشنو فرق فربهى ز آماس .
سنائى .
همه اندر بدى بهى ديده * همه از باد فربهى ديده .
سنائى .
روده كز باد گشت فربه و تر * به دو سوزن سبك شد و لاغر بر عاقل كه يافت عقل و بصر * فربهى ديگر و ورم ديگر .
سنائى .
برو اى خواجه خود را نيك بشناس * كه نبود فربهى مانند آماس .
شبسترى .
از ره نام همچو يكديگرند * سوى بىعقل هرمس و هرماس ليكن از راه عقل هشياران * بشناسند فربهى ز آماس .
ناصر خسرو .
كسى كه چشم خرد دارد از اكابر عصر * نظر به حالت او ميكنم ز روى قياس بعينه مثلش آن حريص محروم است * كه باز مىنشناسد ز فربهى آماس .
ابن يمين .
گر با وجود جود تو كس گوهر مراد * بر آستان غير تو جويد ز ابلهى از دنب لاشه خر طلب دنبه مىكند * و آماس باز مىنشناسد ز فربهى .
ابن يمين .
مر ترا بيننده چشمان داد يزدان با خرد * باز دان آماس استسقاى ذقى از سمن .
حضرت اديب .
بسى فربه نمايد آنكه دارد * نماى فربهى از نوع آماس .
سنائى .
هركه را بينى پر باد از كبر * آن نه از فربهى آن از ور مست .
سنائى .