شش انداز پزد غلام كه تا آن روز نام اين خورش نشنيده بود گمان برد شش انداز غذائى بكفاف شش كس باشد . مردم خانه را پيش خود شماره كرد هفت تن برآمدند .
انديشيد كه خواجه بعمد غلام را به حساب نياورده و بر غم او خاتون را گفت آقا فرموده هفت انداز بپزيد .
آگنده يال گرديدن
. فربه شدن . مثال : گربه را شكم از نعمت او چهار پهلو شد و از پهلوى او آگنده يال و فربه سرين گشت . مرزبان نامه . رجوع به چهار پهلو شدن شود .
آلو چو بالو نگردد رنگ برآرد
. نظير :
با بدان كم نشين كه درمانى * خو پذير است نفس انسانى
. سنائى .
كند ار عاقلت به حق در خشم * به از آن كت به بندد ابله چشم
همه كار تو باد با عقلا * دور بادى ز صحبت جهلا
. سنائى .
صحبت ابلهان چه ديگ تهى است * از درون خالى از برون سيهى است
. سنائى .
اسب توسن ز اسب ساكن رگ ( ؟ ) * گشت هم خو اگر نشد هم تك
. سنائى .
مكن با بد آموز هرگز درنگ * كه انگور گيرد ز انگور رنگ
. از نفايس .
همنشين تو از تو به بايد * تا ترا عقل و دين بيفزايد .
هست تنهائى به از ياران بد * نيك چون با بد نشيند بد شود
. مولوى .
پسر نوح با بدان بنشست * خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند * پى نيكان گرفت مردم شد
. سعدى .
يار بد بدتر بود از مار بد * تا توانى مىگريز از يار بد .
مار بد تنها همى بر جان زند * يار بد بر جان و بر ايمان زند
.
اسب تازى در طويله گر ببندى پيش خر * رنگشان همگون نگردد طبعشان همگون شود
.
زينهار از قرين بد زنهار * و قنا ربنا عذاب النار
. سعدى .
تو نادانى و نشيدى مگر آن * كه از بدخواه بدتر يار نادان
. ويس و رامين .
با بدان كم نشين كه همسر بد * گرچه پاكى ترا پليد كند .
آفتابى بدان بلندى را * ذرهء ابر ناپديد كند
. سعدى .
يكى آلودهء باشد كه شهريرا بيالايد * چو از گاوان يكى باشد كه گاوان را كند ريخن
. رودكى .
نديدستى كه گاوى در علفزار * بيالايد همه گاوان ده را
. سعدى .
اگر خصم جان تو عاقل بود * به از دوستارى كه غافل بود
. گج .
دوستى با مردم دانا نكوست * دشمن دانا به از نادان دوست
.