تهيدستى و ايمن از درد و رنج بسى بهتر از بيم با ناز و گنج .
اسدى .
تهى غارى به از پر گرگ غارى .
( پياده به بسى از خرسوارى . . . )
ناصر خسرو .
تهى كيسه را از گره بر چه باك .
( هر آن طعنه كز كم عياران بود * به پيراهن مايهداران بود
توانگر ز دزدان بود ترسناك . . . * هنرمند بر بيهنر كم زند
هنرمند را زخم محكم زند * نگيرد كسى خرده بر ناتمام
كه از آتش ايمن بود عود خام . )
امير خسرو دهلوى .
تير از شست بشدن
. تمثل : چون برفت ، تير از شست بدر رفت . ابو الفضل بيهقى .
رجوع به : مثل بعد شود .
تير از كمان رفتن
. وقت تدارك امرى گذشتن . تمثل : اما تير از كمان برفت .
ابو الفضل بيهقى .
گفتم كه غمزهء تو مرا كشت رحم كن * گفتا كنون چه سود كه تير از كمان برفت .
ظهير .
نظير : تير از شست بشدن .
تير اگر راست شود بر هدف است ور رود كج ز هدف بر طرف است .
جامى .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو . . . ، شود .
تير امان دادن
. گويا در قديم دادن تيرى به كسى به نشانه و علامت زنهار و امان معمول بوده است .
چو تير تو دارد بتيرش مزن .
سعدى .
چو مژگانش بقتل عام شاد است * از آن تير امان كس را نداده است .
مسيحى .
تير بگذشته چون توان دريافت .
( رفتنى رفت و آن قضا بشتافت . . . )
سنائى .
رجوع به : تيرى كه از كمان جست . . . ، شود .
تير چون از كمان سست آيد از كجا بر هدف درست آيد .
اوحدى .
تير چون كژ شود كمان گردد
. نقل از مجموعه مختصر امثال طبع هند .
تير كه در كيش ، كمان وش بود عاقبتش تاب ز آتش بود .
( هركه در اين كيش از او خم نرفت * راست نشد تا بجهنم نرفت . . . )
امير خسرو دهلوى .
تير گردون همه انواع فضايل دارد ليك در ملك طرب كامروا ناهيد است .
ابن يمين .
تير مانندهء دبير آمد .
( . . . مشترى خازن و وزير آمد . )
سنائى . تعبير رؤياى عطارد دبير باشد .
تير مياندازد و كمان پنهان مىكند
. جامع التمثيل .
تيره باد آن روز و سال و مه كه دارد بر سپهر چشمهء خورشيد چشم روشنائى از سها
( هست مستغنى بعون اللّه ز اعوان دولتت * گر بدرگاهت نيايد شوربختى گو نيا )
سلمان ساوجى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .