تو گر پيش شمشير مهر آورى سرت گردد آسوده از داورى .
فردوسى .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
تو گر بندهاى خون شاهان مريز كه نفرين بود بر تو تا رستخيز .
فردوسى .
تو گرو بردى اگر جفت و اگر طاق آيد .
( گر فراقت نكشد جان بوصالت بدهم . . . )
سعدى .
نظير : هر دو سر سود است . هر دو سرش منفعت است . ز هر طرف كه شود كشته سود اسلام است .
تو گفتى كه بهرام هرگز نبود .
( در دخمه كردند سرخ و كبود . . . )
فردوسى .
نظير :
تو گفتى كه يوسف ز مادر نزاد .
فردوسى . ى .
تو گفتى كه يوسف ز مادر نزاد .
( از آن پس چو معلومش آمد فراز * سوى رفتن آمد مر او را نياز
بيك روز با جفت خود جان بداد . . . )
فردوسى . ى . رجوع به : مثل قبل شود .
تو مادر مرده را شيون مياموز .
نظامى .
تو مپندار كه خون ريزى و پنهان ماند
( چكند كشتهء عشقت كه نگويد غم دل . . . )
سعدى .
تو مر ديو را مردم بدشناس كسى كو ندارد ز يزدان سپاس هر آنكو گذشت از ره مردمى ز ديوان شمر مشمرش آدمى .
فردوسى .
تو مشتى نخوردى ز مشت تو بيش همان زان گران آيدت مشت خويش .
اسدى .
نظير :
بخردى درم زور سرپنجه بود * دل زيردستان ز من رنجه بود
بخوردم يكى مشت زورآوران * نكردم دگر زور بر لاغران .
سعدى .
تو مكن جهد جز بنفس و نفس ور مرى مرگ عذرخواه تو بس .
سنائى .
رجوع به : مثل بعد ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
تو مكن كار جز بدستورى مرگ گر ره زند تو معذورى .
سنائى .
رجوع به : مثل قبل شود .
تو مو ميبينى و من پيچش مو تو ابرو من اشارتهاى ابرو .
تو كى دانى كه ليلى چون نكويست * كزو چشمت همى بر زلف و رويست
تو قد بينى و مجنون جلوهء ناز * تو چشم و او نگاه ناوك انداز
تو لب مىبينى و دندان كه چون است * دل مجنون ز شكر خنده خون است . )
وحشى .
رجوع به : اگر بر ديدهء مجنون . . . و رجوع به : از محبت نار نورى مىشود . . . ، شود .
تو ناز كنى و يار تو ناز چون ناز دو شد طلاق خيزد
( . . . يار است نه چوب مشكن او را * گر بشكنيش طراق خيزد . )
مولوى نظير :
زنان را لطف و خوشخوئيست در كار * چو طفلان را بود شفقت سزاوار .
ناصر خسرو .
نادان مردمان اويست كه . . . دوستى زنان بدرشتى جويد . رستم بن مهر هرمزد المجوسى متكلم