سيستان . نقل از تاريخ سيستان .
چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد .
حافظ .
تو نباشى يار من خدا بسازد كار من
. رجوع به : اكبر ندهد . . . و رجوع به : رزاق ديگرى است ، شود .
تو نكوكار باش تا برهى با قسا و قدر چرا ستهى .
سنائى . رجوع به : لا جبر و لا تفويض ، شود .
تو نيز اگر بخفتى به كه در پوستين مردم افتى
. سعدى . رجوع به : همه حمال عيب خويشتنيد . . . ، شود .
تو نيك باش و مدار اى برادر از كس باك زنند جامهء ناپاك گازران بر سنگ .
مولوى .
تو نيكو روش باش تا بدسگال به نقص تو گفتن نيابد مجال
( . . . چو آهنگ بر بط بود مستقيم * كى از دست مطرب خورد گوشمال . )
سعدى .
تو نيكى از آن شهر و كشور مجوى كه دارد در آن بيهنر آبروى .
حضرت اديب .
تو نيكى طلب كن نه زودى كار
( دل از ديرى كار غمگين مدار . . . )
اسدى . رجوع به :
اگر دير آمدم . . . ، شود .
تو نيكى ميكن و در دجله انداز كه ايزد در بيابانت دهد باز .
سعدى .
تمثل :
مرا بكشتى باده درافكن اى ساقى * كه گفتهاند نكوئى كن و در آب انداز .
حافظ .
نظير :
بكن نيكى و در درياش انداز * كه روزى در كنارت آورد باز .
ويس و رامين .
تو هم بمطلب خود ميرسى شتاب مكن
( هنوز اول عشق است اضطراب مكن . . . )
مصراع ثانى بيت را بمزاح بدخترانى كه از جهاز يا شوهر رفتن عروسى حكايت كنند ، گويند .
تو هم يك تنبان قرمز پيش خدا دارى
. تو نيز مأيوس مباش .
توى اين هيرو وير بيا زير ابروم را بگير
. هيرو وير غوغا و ضوضاء باشد و زير ابرو گرفتن عمل پيراستن ابرو با منقاش و امثال آن است . مزاحى آميخته بملامت است ، و بكسيكه در اثناء كارها و مشغلههاى مهم ، كارى ناچيز و بىارز را از مشغول طلبد گويند .
توى دالان ميخوابم صاحبخانه نگذار برم زير پالان ميخوابم صاحب خانه نگذار برم
. برم مخفف بروم است . نظير : هوا ابر و گل است مهمان نميداند برد . - آسته و هموار برد از كنار ديوار برد . برد مخفف برود و آسته مخفف آهسته است .
توى دعوا حلوا بخش نميكنند
. تو بمعنى در و درون و ميان باشد و مراد مثل آنكه ناچار درگاه ستيزه سخنان درشت از دو سوى گفته شود .
توى دهن شير ميرود
. تو بمعنى درون است . رجوع به : بدهن شير ميرود ، شود .