تير هميشه بنشانه نميايد
. مقدمه همواره به نتيجه و ساعى به مقصد نرسد .
تير ( يا ) تيرى بتاريكى انداختن
. به گمان و حدس نتيجه و سودى كارى كردن .
تيرى كه از شست رها شد برنميگردد
. رجوع به : تيرى كه از كمان جست . . . ، شود .
تيرى كه از شست رفت بشست باز نيايد
. تمثل :
مرا گويند دل باز آر از آن ترك كمان ابرو * ولى تيرى كه جست از شست كى ديگر بشست آيد
ابن يمين . رجوع به : مثل بعد شود .
تيرى كه از كمان جست برنگردد ( يا ) تيرى كه از كمان جست بازنميگردد
. جامع التمثيل : نظير : تير بگذشته چون توان دريافت . سنائى . تيرى كه از شست رها شد برنميگردد .
تيرى كه از شست رفت بشست بازنيايد .
تيرى كه نه بر هدف گرايد آن به كه ز جعبه برنيايد .
( گفتن كه نه ازو داد باشد * پيمودن باد باد باشد . . . )
امير خسرو دهلوى .
تيزتر آيد بازمايش پولاد
( اى به تو داده خداى راستى و عدل * راستى و عدل دولتيست خداداد
نيكتر آيد بآزمايش دانا )
ملك الشعراء بهار .
تيزى پشيمانى آرد به بن .
( مفرماى اكنون و تيزى مكن * كه . . . )
فردوسى . العجلة . . . ، شود .
تيزى پشيمانى آرد بجنگ
( همى رفت با راى و هوش و درنگ * كه . . . )
فردوسى . رجوع به :
العجلة . . . ، شود .
تيزى درفش بسر درفش است
. نقل از روزنامهء فكر آزاد .
تيشه بپاى خود زدن
. تمثل :
دراين محنت سرا يك عشق پيشه * نزد چون من بپاى خويش تيشه .
جامى .
رجوع به : بپاى خود بگور رفتن ، شود .
تيشه بر پا زدن
. تمثل :
وى عمر تباه خطا پيشه * تا چند زنى تو به پا تيشه .
شيخ بهائى .
رجوع به : بپاى خود بگور رفتن ، شود .
تيشه بريشهء خود زدن
. رجوع به : بپاى خود بگور . . . ، شود .
تيشه را با تراش كار است خواه عود پيش آيد خواه چوب
.
تيشه رو به خود
. آنكه هميشه سود خود خواهد و ديگران را از تمتع محروم گذارد .
اشاره :
ندهد اين بجز آن راد كه چون رنده بود * دور باد آنكه ترا شد سوى خود چون تيشه .
ابن يمين .
همه يار تو از بهر تراشند * پى لقمه هوادار تو باشند .
ناصر خسرو .
تيغ است زبان كشيده هموار زين تيغ كشيده سر نگهدار .
رجوع به : زبان سرخ . . . ، و رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، شود