بعهد تو نسزد بندگى غير تو كردن * نكرد بر لب دريا كسى به خاك تيمم .
ابن يمين .
چو آب آمد تيمم نيست در كار * چو روز آمد چراغ از پيش بردار .
پورياى ولى .
نظير :
بشهرى چون درآمد شهريارى * نماند شحنه را در شهر كارى .
پورياى ولى .
جائى كه سلطان خيمه زد غوغا نماند عام را .
سعدى .
چون سرخ گل آيد بچه كار آيد گلنار .
فرخى .
بهائى ندارد نگين جمست * به جائى كه رخشان نگين جم است .
حضرت اديب .
بهرجا كافتاب آنجا نهد پاى * پس ديوار باشد سايه را جاى .
وحشى .
بنور شمع كسى خرسند باشد * كسى كآگه شد از خورشيد ازهر .
عنصرى .
تا بود مهر ز مه نور گرفتن ستم است .
صائب . آب كه آمد تيمم برخاست .
آرى بمهرههاى سقط ننگرد كسى * كو را به تو ده پيش بود در شاهوار .
فرخى .
جمست را چه خطر هركجا بود يا كند .
شاكر بخارى
چرا غم چه بايد چو خورشيد هست .
اسدى .
چو آمد كوس سلطانى چه باشد كاس شيطانى * چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماريره .
مولوى .
چو آهو و خرگوش يابد عقاب * نيارد بدراج و تيهو شتاب .
اسدى .
چو پيدا شد ز پشت پرده دلدار * يقين دلاله شد معزول از كار .
پورياى ولى .
چو سلطان خود كند حالى رسولى * رسولى دگر باشد فضولى .
پورياى ولى .
چو سايه تيره شود راى بو لهب جائى * كه چرخ سايهء اقبال بو تراب انداخت .
ظهير .
چو شب سياهى گيرد قمر نكو تابد * بروز تيره شود ورچه روشن است قمر .
عنصرى .
چون طلعت خورشيد عيان گشت بصحرا * آنجا چه بقا ماند نور قمرى را .
سنائى .
دست و پائى همى زن اندر جوى * چون به دريا رسى ز جوى مگوى .
سنائى .
چون درآمد وصال را حاله * سرد شد گفتگوى دلاله .
سنائى .
چون مهر كند فلك سوارى * از چالش لاشه خر چه خيزد .
كمال اسمعيل .