تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 564

مساهمون:

ص٥٦٤
پيمودى همچو غافلان و فلك * بكيل روز و شبان عمر بر تو برپيمود . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود .

تو سى خودت من سى خودم

. سى بمعنى از بهر و براى باشد . رجوع به : تو آن‌ور جو . . . ، شود .
تو شادان‌دل و مرگ چنگال‌تيز نشسته چو شير ژيان پرستيز . فردوسى .

توش خودش را ميكشد بيرونش مردم را

. با اينكه در حقيقت درويش و بىنواست چون ظاهر خود را غنى مىنمايد بر او رشگ مىبرند .

تو شكستى جام و ما را ميزنى .

( همچو ابليسى كه گفت اغويتنى . . . )
مولوى . نظير : ضربنى و بكى ، سبقنى و اشتكى .
خود كردن و عيب دوستان ديدن * رسمى است كه در جهان تو آوردى .
سعدى .
توشهء جان خود از او برباى پيش كايدت مرگ پاى آكيش . منسوب برودكى . رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا . . . ، شود .

تو صوفئى و منع بنزد تو روا نيست

( آن را كه ز عشق تو بلا نيست بلا نيست * آن را كه ز هجر تو عنا نيست عنا نيست سه بوسه همى خواهم منعم مكن ايدوست . . . )
مصراع مثلى بىشك اشاره بيكى از اصول طريقتى صوفيه است كه منع را بر صوفيه محرم ميشمارد ولى من در جائى نديده‌ام .
تو عاشقان مسلم نديده‌اى سعدى كه تيغ بر سر و سر بنده‌وار در پيشند . سعدى .
تو علم آموختى از حرص و اينت ترس كاندر شب چو دزدى با چراغ آيد گزيده‌تر برد كالا . سنائى .
تو عيب كسان هيچگونه مجوى كه عيب آورد بر تو بر عيب‌گوى . فردوسى .
تو فرشته شوى ار جهد كنى از پى آنك برگ تود است كه گشته است بتدريج اطلس . نقل از جامع الحكايات عوفى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

توفيق اصل معتبر و باب معظم است .

( خصمت براى ملك بسى جهد كرد ليك . . . )
ظهير .

تو قدر آب چه دانى كه بر لب جوئى

( دراز ناى شب از چشم دردمندان پرس . . . )
سعدى . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود .

تو قدر آب چه دانى كه بر كنار فراتى

( سل المصانع ركبا تهيم فى الفلوات . . . )
سعدى . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود .

توقع خدمت از كسى دار كه توقع نعمت از تو دارد

. سعدى .
گرت من ستايش نگويم مرنج * كه بهره ندارم ز گنج تو خنج .
ازرقى .

توقع زو الا اذا قيل تم

. ( اذا تم امردنى نقصه . . . ) نظير : شد آن زمانه كه او شاد بود و