تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
خرم بود نشان او بفزون بود و بيم نقصان بود . رودكى . پس يعقوب [ ليث ] آنجا بيمار شد . . . چون كار جهان همه روى به دو گرفت نقص اندر آمد . تاريخ سيستان .
گرفتمت كه رسيدى به آنچه مىطلبى * گرفتمت كه شدى آنچنانكه مىبائى . نه هرچه يافت كمال از پيش بود نقصان * نه هرچه داد ستد باز چرخ مينائى .
منوچهرى .
از كمال هيچ چيزى نيست شادى عقل را * زانكه كامل بهر آن شد چيز تا نقصان شود .
سنائى . رجوع به : اذا تم امر ، و رجوع به : فواره چون . . . ، شود .
توقع مدار اى پسر گر كسى كه بىسعى هرگز به جائى رسى . سعدى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
تو كارى كه دارى نبردى بسر چرا دست يازى به كار دگر . فردوسى . رجوع به : اين را كه زاييده‌اى بزرگ كن ، شود .
تو كز محنت ديگران بىغمى نشايد كه نامت نهند آدمى . سعدى . رجوع به : بنى آدم اعضاى . . . ، شود .

تو كندى جوى و آبش ديگرى برد .

( از اين شد روى من هم گونه برد . . . )
ويس و رامين . نظير : او خوان نهاد و ديگرى دعوت خورد . و رجوع به : اللّه اللّه كه تلف . . . ، شود .
تو كه از كرمكى بيازارى چه كنى بر دگر كسان مارى . سنائى .
تو كه بر خويشتن نبخشائى جز تو بر تو چگونه بخشايد . ناصر خسرو .

تو كه جو نتوانى خورد خرى چه دعوى كنى

. بمزاح تو مرد اين كار نيستى .

تو كه چراغ نبينى با چراغ چه بينى

.
تو كه در علم خود زبون باشى عارف كردگار چون باشى . سعدى .
چون گوهر خويش را ندانستى * مر خالق خويش را كجا دانى .
ناصر خسرو .
دمى با حق نبودى چون زنى لاف شناسائى * تمام عمر با خود بودى و نشناختى خود را .
و رجوع به : پشه كى داند . . . ، شود .

تو كه نىزن بودى چرا آقا دائيت بحصبه مرد

. قدما براى نضج اخلاط در اين رنجورى آوازساز را يكى از درمانها ميشمردند .
تو كى بشنوى نالهء دادخواه بكيوان برت كلهء بارگاه . سعدى . رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود .
تو كى بنعمت ايشان رسى كه نتوانى جز اين دو ركعت و آن هم به صد پريشانى .
( توانگرانرا وقف است و نذر و مهمانى * زكات و فطره و اعتاق و هدى و قربانى . . . )
رجوع به : غم فرزند و نان . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

تو كى مردى ما تابوت حاضر نكرديم

. مزاحى است در جواب آن كس كه از دوستان يا بستگان شكايتى كند .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 565 | على اكبر دهخدا