تو را زين جهان بهره جنگ است و بس بفرجام گيتى نماند بكس .
فردوسى .
رجوع به : دنيا ميدان جنگ است ، شود .
تو را غير از تو چيزى نيست در پيش و ليكن از وجود خود بينديش .
شبسترى .
نظير : اعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك . و رجوع به : نفس خود را . . . ، شود .
تو را فرمان چگونه برد خواهد شهر يا برزن چو جان تو تو را خود مىنخواهد بر دو تن فرمان .
ناصر خسرو .
تو را كه خانهنئين است بازى به اين است .
( هندوئى نفت اندازى آموخت حكيمى گفت . . . )
سعدى . نظير : تن عور و آتشبازى !
تو را كه دست بلرزد گهر چه دانى سفت
. سعدى . رجوع به : مرديت بيازماى آنگه زن كن . . . ، شود .
تو را كه ديده ز خواب و خمار باز نباشد رياضت من شب تا سحر نشسته چه دانى .
سعدى .
رجوع به : از تو نه پرسند درازى شب . . . ، شود .
تو را نام بايد كه ماند دراز نمانى همى كار چندين مساز .
فردوسى .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
تو را كه هيچ ز احوال خود خبر نبود ز حال خود دگرى را خبر چگونه كنى .
مغربى .
تو را گرچه در مال افزايش است باندازهء دانشت ارزش است .
حضرت اديب .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
تو را نه چرخ و هفت اختر غلام است تو شاگرد تنى حيفى تمام است ملك فرمانبر شيطان دريغ است ملك در خدمت دربان دريغ است .
ناصر خسرو .
تو رنجيدهاى بهر دشمن منه
( بخور هرچه دارى فزونى بده . . . )
فردوسى .
رجوع به : بخور هرچه دارى بفردا . . . ، شود .
تو زينسان آفريده بهر كارى دريغ آيد كه مهمل درگذارى .
ناصر خسرو .
رجوع به : ماران كنند . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
تو زين هرچه كارى پسر بدرود زمانه زمانى ز كين نغنود .
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
تو ساليانها خفتى و آنكه بر تو شمرد دم شمردهء تو يك نفسزدن نغنود .
( تو باد