تو خواهى و خواهد خداوند تاج بسالى دوباره نباشد خراج .
اسدى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
تو خواهى و من خواهم اى نيك راى نباشد بجز كردههاى خداى .
فردوسى . ى
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل
. تمثل :
من از مفصل اين باب مجملى گفتم * تو خود ز مجمل من رو مفصلى برخوان .
كمالى .
تو خون كسان خورى و ما خون رزان انصاف بده كدام خونخوارتريم .
( اى مفتى شهر از تو پركارتريم * با اين همه مستى از تو هوشيارتريم . . . )
خيام . رجوع به : آه از اين واعظان منبركوب . . . ، شود .
تو دانى كه ديدن به از آگهيست ميان شنيدن هميشه تهيست .
فردوسى .
آگهى بمعنى خبر است . رجوع به : از حق تا ناحق . . . ، شود .
تو دانى كه نبود مگر ز ابلهى هر آنكو كند زن بدست تهى .
فردوسى . ى .
تو دعوى كنى هم تو باشى گوا چنين مرد دانش ندارد روا .
فردوسى .
رجوع به : بروباه گفتند شاهدت . . . ، شود .
تو را آن سزاوارتر كه از دامن شاه جوئى گهر .
( و ليكن . . . )
فردوسى .
رجوع به : اگر خاك هم بسر ميكنى . . . ، شود .
تو را اسباب عطارى فراوان تو كناسى كنى كس را چه تاوان .
ناصر خسرو .
تو را ايزد چو بر دشمن ظفر داد بكام دوستانش سر جدا كن وگر خواهى ثواب نيكمردان طمع از جان ببر او را رها كن .
ابن يمين .
رجوع به : با بدان بد . . . ، شود .
تو را با سخنهاى شاهان چكار
( . . . نه فرزانه مردى نه جنگى سوار .
و در جاى ديگر
سخنهاى بيهوده كم ميشمار . )
فردوسى . رجوع به : مثل بعد شود .
تو را با نبرد دليران چكار
( . . . تو پيرهزنى دوكت آيد به كار .
يا ،
تو برزيگرى بيلت آيد به كار . )
حماسهاى بمزاح كه حريفان نرد و شطرنج در گاه بازى به يكديگر گويند . نظير :
تو اين نيزه را دوك رشتن گزين * نه مرد سوارانى و دشت كين .
فردوسى .
بدين همت كه اندر سر همى دارى سر اندر كش * سزاى پنبه و دوكى نه مرد رزم ميدانى .
سنائى .
با تيغ چكار دشمنت را * گو رو بطراز دوكدانى .
عمادى شهريارى .
تو را با سخنهاى شاهان چكار * نه فرزانه مردى نه جنگى سوار .
فردوسى .
تو چنگال شيران كجا ديدهاى * كه آواز روباه نشنيدهاى .
تو را بر درد من رحمت نيايد رفيق من يكى همدرد بايد .
سعدى .