با نبرد دليران . . . ، شود .
تو تا زندهاى سوى نيكى گراى مگر كام يا بى بديگر سراى .
فردوسى .
رجوع به : بگيتى جز از . . . ، شود .
تو تهى از حق از آنى كز خودى خود پرى پر ز حق آندم شوى كز خويشتن گردى تهى .
مغربى .
نظير :
تو از خود پرى زان تهى ميروى * تهى آى تا پر معانى روى .
سعدى .
تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ
( قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ
. .
وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ . )
قرآن كريم . سورهء 3 آيهء 25 .
تو چنان زى كه اگر نيز دروغى گوئى راستگويان جهانرا ز تو باور گردد .
از قابوسنامه .
رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
تو چندين بسوى زمانه مپوى كه او خود سوى ما نهاده است روى .
فردوسى .
تو چنگال شيران كجا ديدهاى كه آواز روباه نشنيدهاى
( مكن آنكه هرگز نكرده است كس * بدين رهنمون تو دين است و بس
به مردى ز دل دور كن خشم و كين * جهان را به چشم جوانى مبين . . . )
نقل از مرزباننامه .
تو چه دانى قلم صنع بنامت چه نوشت .
( به عمل تكيه مكن خواجه كه در روز ازل . . . )
حافظ .
تو چه دانى كه پس پرده كه خوب است و كه زشت
( نااميدم مكن از سابقهء لطف ازل . . . )
حافظ . رجوع به مثل قبل شود .
تو چيزى گفتى ما خوشمان آمد ما هم چيزى نوشتيم تا تو را خوش آيد
. رجوع به :
او چيزى گفت . . . ، شود .
تو خاقان چين باش يا خان تور چو از راه داد اوفتادى بدور بنزدم بجز ناكسى نيستى بر اين جيفه جز كركسى نيستى .
حضرت اديب .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
تو خاكى چو آتش مشو تند و تيز
( مى لعل خور خون دلها مريز . . . )
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
تو خربزهخورى يا بستان جو
. رجوع به : تو انگور . . . ، شود .
تو خرسندى به كار آور در اين بند كه بىانده بود همواره خرسند .
ويس و رامين .
رجوع به : در اين بازار اگر . . . ، شود .