توبهء قمارباز در بىپولى است
. رجوع به مثل قبل شود .
توبهء گرگ مرگ است
. نظير : گرگ را گرفتند پندش دهند گفت سرم دهيد گله رفت . و رجوع به : توبهء قحبه ، شود .
توبهء نصوح
. نصوح بمعنى بىآميغ و خالص و از دل باشد . مأخوذ از آيهء شريفه
تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً عَسى رَبُّكُمْ أَنْ يُكَفِّرَ عَنْكُمْ . . . ،
سورهء 66 . آيهء 8 .
و سپس در مخيله عاميان نصوح نام مردى شده است و براى او حكايتى طويل ساختهاند . رجوع به : جامع التمثيل شود . تمثل :
نسبت عشق و رغبت باده * مانع توبهء نصوحت باد .
انورى .
شب يلداى بخششت را چرخ * چه شود گر دم صبوح دهد
يا مرا در اميد وعدهء تو * صبر ايوب و عمر نوح دهد
يا تو را با چنين كرم بارى * مرگ يا توبهء نصوح دهد .
كلخنى قمى .
زين دار بتپرست كه اندر جهان برست * جز باده هرچه هست از او توبهء نصوح .
مجد الدين عيوق .
تو بينداز من بردارم
. اندرزى مشوب به غرض است ، و مقصود پند دهنده اينكه مرتكب را منع كرده و خود ارتكاب ممنوع كند .
تو پاداش با نيكوئى بد كنى چنان دان كه بد با تن خود كنى .
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
تو پاك باش و ز ناپاك هيچ باك مدار
( . . . اگر جهان همه فرماس شد مشو فرماس . )
ناصر خسرو . رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود .
تو پاكباش و مدار اى برادر از كس باك
( . . . زنند جامهء ناپاك گازران بر سنگ .
و در جاى ديگر ،
به ياد دار كه اين پندم از پدر ياد است . )
سعدى . رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود .
تو پا مىبينى و من پر طاوس .
( بگفتش كوتهى افسوس افسوس . . . )
وحشى .
نظير :
بركنده به آن چشم كه بدبين باشد * بدبين همهجا درخور نفرين باشد .
توپ ميان مالى بستن
. رجوع به : آب بمالى . . . ، شود .
تو پندارى كه بر هرزه است اين ايوان چون مينو تو پندارى كه بر هرزه است اين ايوان چون مينا .
سنائى .
رجوع به : افحسبتم . . . ، شود .
تو پيروزى ار پيشدستى كنى سرت پست گردد چو سستى كنى .
فردوسى .
رجوع به : پيش از آنكه دشمن . . . ، و رجوع به : دست پيش بدل ندارد ، شود .
تو پيرهزنى دوكت آيد به كار
( تو را با نبرد دليران چكار . . . )
رجوع به : تو را