تو پيغمبر چه ميمانى بگو .
( شير را بچه همى ماند به دو . . . )
مولوى .
رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود .
تو بجاى پدر چه كردى خير تا همان چشم دارى از پسرت .
( سالها بر تو بگذرد * كه گذر نكنى سوى تربت پدرت . . . )
سعدى .
تو بخير و ما بسلامت
. تمثل :
اى آنكه بتقرير و بيان دم زنى از عشق * ما با تو نداريم سخن خير و سلامت .
حافظ .
رجوع به : تو آنور جو . . . ، شود .
تو بدان آمدى كه كار كنى وز جهان دانش اختيار كنى .
اوحدى .
رجوع به : افحسبتم . . . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
تو بدسگالى و نيكى طمع كنى هيهات ز خير خير تراوش نمايد از شر شر .
قاآنى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
تو بده مستيش پاى خودم
. مردى از اوباش پشيزى چند بخمار برده شراب خواست خمار از ناچيزى آن در شگفتى مانده گفت اين مايه شراب ، چه مستى آرد ؟ گفت تو بده . . . ، رجوع به : از يك پياله مست است ، شود .
تو بر اوج فلك چه دانى چيست چون ندانى كه در سراى تو كيست .
نظير : كار زمين را ساختى كه به آسمان پرداختى . رجوع به : النجوم حق . . . ، شود .
تو برزيگرى بيلت آيد به كار .
( تو را با نبرد دليران چكار . . . )
رجوع به : تو را با نبرد . . . ، شود .
تو بر مايهء دانش خود مائيست كه بالاى هر دانشى دانشيست .
فردوسى . ى .
نظير :
وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ .
قران كريم . سورهء 12 . آيهء 76 .
توبرهء گداهاست
. رجوع به : آش سرخحصار ، شود .
تو بهتر دانى يا پيغمبر خدا ؟
عجوزى فرتوت را پسر در زنبيلى نهاده به زيارت پيغمبر زمان برد پيغمبر بمزاح پسر را فرمود مادرت را بشوى ده . جوان گفت با اين پيرى شوهر كردن او چگونه ميسر و سزاوار باشد مادر برآشفت و به پسر بانگ زد كه . . . نظير : كركرش هم حساب است ؟
توبهفرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند
( مشكلى دارم ز دانشمند مجلس بازپرس . . . )
حافظ .
رجوع به : آه از اين واعظان منبركوب . . . ، شود .
توبهء قحبه
. بازگشتى بىثبات . نظير : قحبه گر كند توبه حرصش ندهد يارى .
توبهء قمارباز در بىپولى است . توبهء گرگ مرگ است و رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود .