تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 557

مساهمون:

ص٥٥٧
تو اگر عيب خود همى دانى نه‌اى از عامه بل جهانبانى
( مرد بايد كه عيب خود بيند * بر ره زور و غيبه ننشيند . . . )
سنائى . رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود .

تو انگور خور ز باغ مپرس .

( ببوسه سيب ذقن گفتمش ز گلشن كيست * كمال گفت . . . )
كمال . نظير : تو خربزه‌خورى يا بستان‌جو . رجوع به : تو خربزه خورى . . . ، شود .
تو اى خاك ايران از اين پيشتر چو اين سبز طارم بدى پرهنر
كه گهوارهء روشن اختر بدى * تو برجيس و بهرام‌پرور بدى فرانك تو بودى و رودابه هم * فريدون تو زادى و هم رستهم نشد آبتين فلك نو ز پير * دگرباره بار فريدون پذير مگر گشت رودابه‌ات زال‌وار * كه مى برنگيرى از اين زال بار از اين برشده زال دستان نماى * چو رودابه ايخاك رستم بزاى بالبرز گو تا قباد آورد * يكى سهمگين برف و باد آورد كه دشمن بدان برف و باد اندرون * بدوزخ بيفتد ز بالا نگون . . . * . . . برون آى اى مرد پولادكوب * بدان پتگ شو فرق بيدادكوب .
حضرت اديب .
تو اى دانشى چند نالى ز چرخ كه ايزد بدى دادت از چرخ برخ چو از تو بود كژى و بىرهى گناه از چه بر چرخ گردان نهى ز يزدان شمر نيك و بدها درست كه گردون يكى ناتوان همچو تست . اسدى . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
تو با آفرينش بسنده نه‌اى مشو تيز چون پرورنده نه‌اى
( بجاييكه زهر آگند روزگار * از او نوش خيره مكن خواستار . . . )
فردوسى .
تو با خداى خود انداز كار و دل خوشدار كه رحم اگر نكند مدعى خدا بكند . حافظ .

تو باموختن بلند شوى

( . . . تا بدانى و ارجمند شوى * چون نهاد تو آسمانى شد صورتت سربسر معانى شد * نه زمين بر تو راه داند بست نه فلك نيز بر تو يابد دست )
اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
تو باهوش و راى از نكو محضران چون همى برنگيرى نكو محضرى را . ناصر خسرو . رجوع به : آلو چو . . . ، شود .

تو بايد كه باشى درم‌گو مباش .

( ز بهر درم تند و بدخو مباش )
فردوسى . رجوع به : آدم پول را پيدا مىكند . . . ، شود .