شكوفه ( كذا ) بر سر ديوار باغ يادم داد * كه آفتاب عدوتست بر سر ديوار
. ظهير .
هركه را سايهء عدل تو نباشد بر سر * آفتاب املش بر لب ديوار بود
. معزى .
تو يقين دان كه هركه بد عمل است * آفتاب گريوهء « 1 » اجل است
. مكتبى .
نظير : يك پايش اين دنياست يكپايش آندنيا . پايش لب گور است . بوى حلواش مىآيد .
آفتابش بزردى رسيده است .
آفتابش بزردى رسيده است
. عمرش بپايان آمده است . تمثل :
همى گفت اى فلك با من چكردى * رساندى آفتابم را بزردى
. جامى .
رجوع بفقرهء قبل شود .
آفتابه خرج لحيم است
. مخارج ترميم بر قيمت اصلى فزونى گرفته است .
نظير : فرع زياده بر اصل است . اين قباش تا قندش را بيارم .
آفتابه لگن شش دست شام و نهار هيچ چيز
. با جمعيت اسباب شكوه و طمطراق به علت بخل چيزى نخورد و به ديگران نيز نخوراند ، با حفظ صورت جلال و حشمت ظاهر باطنا فقير و بىبضاعت است . نظير 1 ) يك گز مطبخ به از صد گز طويله .
2 ) درونش خودش را مىكشد بيرونش مردم را . با سيلى روى خود را سرخ دارد .
آفتابه و لولئين يك كار ميكنند اما قدر هريك در گرو گذاشتن معلوم شود
. آفتابه ابريق مسين و لولئين سفالين آنست و مراد آنكه بين اين دو هم كار يا دو چيز شبيه به صورت ، معنا فرقى عظيم هست .
آفتابى ببايد انجم سوز بچراغ تو شب نگردد روز
. سنائى .
آفتابى ز علم روشنتر نيست بىعلم روزگار مبر گر نخواهى تو نور علم اندوخت بتنور اثير خواهى سوخت
. اوحدى .
رجوع بآنكس كه داناتر است ، شود .
آفتابى كه بر جهان گردد بهر خفاش كى نهان گردد
. سنائى .
آفتهاست در تأخير و طالب را زيان دارد .
( بفتراك ارهمى بندى خدا را زود صيدم كن . * كه . . . . )
حافظ . نظير : فى التأخير آفات .
آفة السماح المن
. آهوى مردمى و جوانمردى سراكوفت و به چشم كشيدن آنست .
نظير :
لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذى
. قرآن كريم . سورهء 2 آيهء 262 . المنة تهدم الصنيعه . بده و منت منه . بهشت بسرزنش نيرزد .
دگر گر با كسى كردى نكوئى * نباشد نيكوئى گر بازگوئى
هامش
( 1 ) گريوه گردنه كوه است .