تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨

آفتاب پهن بود كه فلان كار شد

. مدتى دراز است اين امر اتفاق افتاده است .

آفتاب تا سايه نگذاشتن ، آفتاب را تا سايه نگذاشتن

. شتاب كردن ، مهلت ندادن . مثال : آنچه از او مىبايد ستد مبلغ آن بنويسد و بعبدوس دهد تا ويرا بدرگاه آرند و آفتاب تا سايه نگذارند . تا آنگاه كه مال بدهد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به آب در دست دارى مخور ، شود .

آفتاب در ملكش غروب نميكند

. شرق و غرب زمين در حيطهء تصرف اوست . نظير : قاف تا قاف . ازين قيروان تا بدان قيروان . از حلب تا كاشغر ميدان سلطان سنجر است .

آفتاب را به گل نتوان اندود

. راستى و حقيقتى را بدروغ و باطلى نتوان مستور داشت . تمثل :
با دوست بگرمابه درم خلوت بود * و آن روى چو گل با گل حمام آلود گفتا دگر اين روى كسى دارد دوست * گفتم به گل آفتاب نتوان اندود
. سعدى .
كسى كو با من اندر علم حكمت همسرى جويد * هميخواهد كه گل بر آفتاب روشن اندايد
. ناصر خسرو
اى راه تو صحراى امل پيمودن * تا چند بر آفتاب گل اندودن
. حافظ .
كه تاند كه خورشيد روشن بلاى * بيندايد اى مرد ناسخته لاى
. حضرت اديب . نظير :
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ
. قرآن كريم . سورهء 61 : آيهء 8
چراغى را كه ايزد برفروزد * هر آن كش پف كند ريشش بسوزد
.
آنكه بر شمع خدا آرد پفو * شمع كى سوزد بسوزد پوز او
. مولوى .
هركه در سر چراغ دين افروخت * سبلت پف كنانش پاك بسوخت
. سنائى . بيضاء لا يدجى سناها العظلم .

آفتاب سر ديوار است ، آفتاب لب بام است

. بغايت پير و از اينرو مرگش نزديك است . تمثل :
وقت است اگر چو سايه نشيند بگوشهء * زان كافتاب بر سر ديوار ديدمش
. ابن يمين .
بر لب بام آمد آن مه گفت بايد مردنت * كافتاب عمرت اينك بر لب بام آمده است
. سيمى .
تو خورشيدى و خورشيد جوانى * ز عشقت بر سر ديوار دارم
. عمادى .
ماه من بهر خدا بيش مرو بر لب بام * كافتاب من بيچاره به ديوار آمد
. امير خسرو .
در هر دلى كه پرتو خورشيد عشق گشت * خورشيد عقل بر سر ديوار ميرود
. عمادى .
از سر كويش بحسرت وقت رفتن آفتاب * آفتاب عمر خود را بر سر ديوار ديد
. امير خسرو .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 38 | على اكبر دهخدا