تنبل برو بسايه سايه خودش ميايه
. ميآيه مخفف ميآيد است . نظير : جان نكنده بتن است . رفيقم هم سوخت .
تن بىدرد دل جز آب و گل نيست .
( . . . دل فارغ ز درد عشق دل نيست . )
جامى .
تن بىدل جوال گل باشد .
( پروبال خرد ز دل باشد . . . )
سنائى .
تن بيروح چيست مشتى گرد روح بيعلم چيست بادى سرد .
اوحدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
تن بيمارى بهتر از كيسه بيماريست
. رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
تن بيوفا مرد چون دوك باد همه سور او شيون و سوك باد .
حضرت اديب .
تنت را چرب كن
. آمادهء خرجى گزاف يا آسيب و گزندى سخت باش .
تنت كهنه دلقى بود رقعه سوز نواله چو رقعه است و تو رقعه دوز .
حضرت اديب .
تن تو جامهء جان است اى دوست ولى وقتى كه پاكيزه است نيكوست .
پورياى ولى . نظير : النظافة من الايمان . ژنده باش و گنده مباش .
تن جانور همچو برف از تموز گدازد چو ماند گرسنه دو روز
( . . . چراغ تن آنگاه روشن بود * كز اين خوردنيهاش روغن بود
چو زين زيت شد اين زباله تهى * بكاهد نماند از او فربهى . )
حضرت اديب .
تن چو خواهد گذاشت هرچه كه داشت نيكبخت آنكه تخم نيكى كاشت .
امير خسرو .
رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .
تن خنگ بيدار چه باشد سپيد بترى و نرمى نباشد چو بيد .
رودكى . خنگ بيد شوكة البيضاست كه آن را باد آورد و اسپيدخوار نيز گويند . رجوع به : اين الثرى . . . ، شود .
تن خويشرا بد نخواهد كسى چو خواهد زمانش نباشد بسى .
فردوسى .
نظير : رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
تندرستان را نباشد درد ريش
( . . . جز بهمدردى نگويم درد خويش . )
سعدى .
رجوع به : از تو نپرسند . . . ، شود .
تند ميروى جانا ترسمت فرومانى .
( ميروى و مژگانت خون خلق ميريزد . . . )
حافظ .
تندى نه خوب آيد از نامدار .
( بگشتاسب گفت اى پدر گوشدار * كه . . . )
فردوسى .
تن را دهد خوردنى پرورش .
كمى كرد ايرانيان را خورش * كه . . .
فردوسى .
رجوع به : تنومند را . . . ، شود .