نظير :
دلا تا بزرگى نيارى بدست * بجاى بزرگان نيارى نشست .
نظامى .
رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
تلخ از شيرين لبان خوش مىشود خار از گلزار دلكش مىشود
( . . . حنظل از معشوق خرما مىشود * خانه از همخانه صحرا مىشود . )
مولوى .
تلخ با شيرين كجا اندر خورد
( مهر تلخان را بشيرين مىكشد * زانكه اصل مهرها باشد رشد
قهر شيرين را به تلخى ميبرد . . . )
مولوى .
تلخ كى باشد كسى را كش برند از ميان زهر ماران سوى قند
مولوى .
تلخى از پند چون توان رفتن راست شيرين كجا توان گفتن .
اوحدى .
رجوع به : الحق مر ، شود .
تلخه در سايهء گندم آب خورد
.
تلقين درس اهل نظر يك اشارت است
( . . . كردم اشارتى و مكرر نميكنم . )
حافظ .
رجوع به : آنكس است اهل بشارت . . . ، شود .
تلى پاك نگذاشته است
. رجوع به : درهء پاك نگذاشته است ، شود .
تمام غرق گناهيم و يك حسين داريم
. در مقام خوشآمدگوئى از كسى ، اين مصراع را استعمال كنند .
تمامى مردم بمرگ اندر است كجا با فرشته چو شد همبر است .
اسدى .
تمتع من شميم عرار نجد فما بعد العشية من عرار .
عرار گاوچشم و بهار باشد كه آن را كافورى و بابونهء گاو نيز گويند .
تمتعى كه من از فضل در جهان بردم همان جفاى پدر بود و سيلى استاد .
( مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد * كه هريكى بدگرگونه داردم ناشاد
بزرگتر ز هنر در عراق عيبى نيست * مرا مپرس كه اين نام بر تو چون افتاد . . .
در اين زمانه چو فريادرس نمىبينم * مرا رسد كه رسانم به آسمان فرياد )
ظهير .
رجوع به : اگر دانش به زودى . . . ، شود .
تن آدمى شريف است بجان آدميت نه همين لباس رعناست نشان آدميت .
سعدى .
رجوع به : اگر آدمى به چشم است و دهان . . . ، شود .
تن آسان زيد هركه زر خوار كرد .
( هزار استر باركش بار كرد . . . )
فردوسى .
رجوع به : بزرگى بايدت بخشندگى . . . ، شود .
تن آسان شود هركه رنج آورد ز رنج تنش بار گنج آورد .
فردوسى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .