آدم زنده نان ميخواهد . آدم زنده زندگى ميخواهد .
جانت را با تن بپروردن قرين و راست دار * نيست عادل هركه رغبت زى يكى تنها كند .
ناصر خسرو .
بىغذا نتوان داشت روح حيوانى . ظهير :
تن جانور همچو برف از تموز * گدازد چو ماند گرسنه دو روز
چراغ تن آنگاه روشن بود * كز اين خوردنيهاش روغن بود
چو زين زيت شد اين زباله تهى * بكاهد نماند از او فربهى .
حضرت اديب .
تنها بداور رفته است ( يا ) تنها بقاضى رفته است
. تمثل :
بفيروزى خود دلاور شده است همانا كه تنها بداور شده است .
نظامى .
نظير : هركه تنها به قاضى شد راضى بازآيد .
تنها تو خيار نو ببازار نياوردهاى
. تمثل :
به ز تو بسيار هشته و بهلد نيز * نو نه تو آرى همى خيار ببازار .
سوزنى .
تنهاخوار برادر شيطانست
. نظير : تزاحم الايدى فى الطعام بركة .
تنها مانى چو يار بسيار كشى
.
تنهائى از مرگ ناخوشتر است هر آن تن كه تنها بود بيسر است .
فردوسى . ى .
رجوع به : لا رهبانية فى الاسلام ، شود .
تنهائى به خدا مىبرازد
. رجوع به : لا رهبانية . . . ، شود .
تنهائى به بسى ز هم جالس بد .
( ايدل رفتى چنان كه در صحرا دد * نه انده من خورى و نه انده خود
همجالس بد بدى تو و رفته بهى . . . )
از قابوسنامه . رجوع به :
آلو چو بآلو . . . ، شود .
تن هركسى را بدان همچو كان زر و سيم كانش بود نقد جان چو كان تنت مس بود يا كه روى نگردد زر و سيم از هيچ روى .
حضرت اديب .
رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
تنى چو خارا بايد سرى چو سندان سخت كه پاى دارد با داروگير حمله مگر .
مسعود سعد .
تو آتش به نى درزن و درگذر كه در بيشه نه خشك ماند نه تر .
سعدى .
رجوع به : آتش كه به بيشه . . . ، شود .
تو آزادى و هرگز هيچ آزاد نتابد همچو بنده جور و بيداد .
ويس و رامين .
رجوع به : هيچ آزاد نتابد همچو . . . ، شود .
تواضع بود با بزرگان ادب ولى با فرومايگان مسكنت
( كسى كو طريق تواضع رود * كند بر سرير شرف سلطنت
و ليكن محلش بدان و مكن * ملك سيرتى درگه شيطنت . . . )