تن رنج ناديده را ماژ نيست كه با كاهلى ماژ انباز نيست .
اسدى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
تنزل المعونه على قدر المؤنه
. على عليه السلام .
تنش ميخارد
. كار او متعاقب بشكنجه و عقوبتى است .
تن عور و آتشبازى !
نظير :
تو را كه خانه نئين است بازى نه اين است .
سعدى .
تن غنده را پاى بايد نخست پس آنگاه خلخال بايدش جست .
اسدى .
غند و غنده چيز گرد و مدور باشد . و در تداول عوام امروزين نيز گويند : فلان گرد و غند است .
يعنى فربه متمايل بتدوير است .
تن فتنهانگيز در گور به .
( كه اين ديده خوابيده يا كور به . . . )
حضرت اديب .
تن كودك خرد عورت بود نزيبد كه عورت برهنه شود .
فردوسى - ى .
تنگ باشد يكى جهان و دو شاه تنگ باشد يكى سپهر و دو ماه .
سنائى .
رجوع به : آبانبار شلوغ . . . ، شود .
تنگدستان را دست دليرى بسته و پنجهء شيرى شكسته
. سعدى .
رجوع به : غم فرزند و نان . . . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
تنگ مكن دل نه جهانيست تنگ .
( خرد مكن طبع نه چرخيست خرد . . . )
مسعود سعد .
تنگهاشرا نميتوان خرد كرد
. نظير كمانشرا نميتوان كشيد . و بمزاح : غلطاقشرا نمىتوان تو برد .
تن ما يكى خانه دان شورهناك كه ريزد همى اندك اندكش خاك چو ديوار فرسوده شد زيروبر سرانجام روزى درآيد بسر .
( . . . جوانيم بد مايه خوبيم سود * جهان دزد شد سود و مايه ربود . )
اسدى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود .
تن مردار نپوشند بديباى طميم
. ناصر خسرو .
تن مرد بىآز بهتر كه گنج
( كه آزاده دارى تنت را ز رنج . . . )
فردوسى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
تن مرده چون مرد بيدانش است كه نادان بهر جاى بىرامش است .
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
تن مرده و جان نادان يكيست .
( ز دانش به اندر جهان هيچ نيست . . . )
اسدى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
تن و جان بود چيز را مايهدار چو جان شد ، بود چيز ، نايد به كار .
اسدى .
تنومند را از خورش چاره نيست وزين بر كسى جاى بيغاره نيست .
اسدى .
معنى كلمهء تنومند در اينجا صاحب جسم آليست . نظير :
تن را دهد خوردنى پرورش .
فردوسى .