ابن يمين . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
تواضع ز گردنفرازان نكوست گدا گر تواضع كند خوى اوست .
سعدى .
رجوع به : از تواضع بزرگوار شوى . . . ، شود .
تواضع سر رفعت افرازدت تكبر بسر اندر اندازدت .
سعدى .
رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
تواضع گرچه محمود است و فضل بيكران دارد نشايد كرد بيش از حد كه هيبت را زيان دارد .
سعدى .
تواضع مرد را دارد گرامى ز كبر آيد بدى در نيكنامى .
ناصر خسرو .
رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
توانا بود هركه دانا بود
( . . . بدانش دل پير برنا بود . )
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
تواناست بر دانش خويش دانا نه داناست آنكو تواناست بر زر هزاران توان يافت خنجر بدانش يكى علم نتوان گرفتن بخنجر .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
توانائى و كام و گنج و سپاه سر مرد برنا بپيچد ز راه .
فردوسى .
نظير :
ان الشباب و الفراغ و الجده * مفسدة للمرء اى مفسده .
ابو العتاهيه .
رجوع به : ان الانسان ليطغى . . . ، شود .
توان به حلق فرو برد استخوان درشت ولى شكم به درد چون بگيرد اندر ناف .
سعدى . نظير : دشوار بود زادن نطفه ستدن آسان . خاقانى .
توانگران كه بجنب سراى درويشند ضرورت است كه گاهى از او بينديشند .
سعدى .
توانگر بود هركه را آز نيست خنك مرد كش آز انباز نيست .
فردوسى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
توانگرتر آنكس كه خرسندتر چو والاست آنكو هنرمندتر .
اسدى .
رجوع به : در اين باز اگر سوديست . . . ، شود .
توانگر شد آنكس كه خرسند گشت ازو آز و تيمار در بند گشت .
فردوسى .
رجوع به : در اين بازار اگر سوديست . . . ، شود .
توانگر شود هركه خرسند گشت گل نوبهارش برومند گشت .
فردوسى .
رجوع به : در اين بازار اگر . . . ، شود .