تسبيح چه مىبايد و سجاده چه باشد بر مركب بىطاقت تن اين همه بار است .
عمعق .
تسمع بالمعيدى خير من ان تراه
. تمثل .
اى راوى اين قصيده بخوان و مرا مبين * كالسمع بالمعيدى خير من ان تراه .
سوزنى .
نظير : از دور مىبرد دل و نزديك زهره را . و رجوع به : آواز دهل شنيدن . . . ، شود .
تسمه از پشت كسى يا از گردهء كسى كشيدن
. رنج يا هراسى بسيار را سبب شدن .
تمثل :
دوالى ز پشت عدو بركشد * كند اسب را زو عنانى دگر .
معزى .
تشت و آب خواه
. به آنچه رسيدهاى بسنده كن .
تمثل :
دنيا خراب و دين بخلل بود عدل تو * آباد كرد هردو كنون تشت و آب خواه .
انورى .
رجوع به : آبخواه و دست بشو ، شود .
تشنگى آب شور ننشاند مخور آن كت از او شكم راند .
سنائى .
تشنگى ننشاند ارچه آب را ماند سراب
( كار دست درفشانت نايد از ابر بهار . . . )
ابن يمين .
تشنه در خواب آب مىبيند
. رجوع به : آدم گرسنه نان . . . ، شود .
تشنه را آب محال است كه از ياد رود
. كليم .
تشنه را دل نخواهد آب زلال كوزه بگذشته بر دهان سكنج .
سعدى .
رجوع به : اگر عنقا . . . ، شود .
تشنهء سوخته بر چشمهء روشن چو رسيد تو مپندار كه از پيل دمان انديشد .
سعدى .
رجوع به : بر سفره حسرت برد روزهدار ، شود .
تشنه مىنالد كه كو آب گوار آب مىگويد كه كو آن آبخوار .
مولوى .
رجوع به : آب كم جو . . . ، شود .
تضرع الى الطبيب قبل ان تمرض
. نقل از العراضه .
تضيع اليد عند من لا اصل له
. نقل از زيدرى . مراد از يد انعام باشد .
تعارضا تساقطا
. تمثل : اگر در دل شهريار نگرم و بينم كه قصد او با غايت من برابرى مىكند تعارضا تساقطا از ميزان تجربت كفهء من نه راجح بود و نه مرجوح .
تعارف آب حمام است
. رجوع به : تعارف شاه عبد العظيمى . . . ، شود .
تعارف آمد و نيامد دارد
. اگر گمان كرده بوديد كه او احسان شما را نمىپذيرد بر خلاف پذيرفت .
تعارف شاه عبد العظيمى است
. اينكه به زبان گويد به منزل من آئيد يا فلان متاع از شما باشد از دل راضى نيست
تعارف كم كن و بر مبلغ افزاى
. رجوع به : از بارك اللّه قباى . . . ، شود .
تعاشروا كالاخوان و تعاملوا كالاجانب
. رجوع به : برادرى بجا . . . ، شود .