روشن بادا چشم تو اى بينائى * تا كور شود هرآنكه نتواند ديد .
تا كه احمق باقى است اندر جهان مرد مفلس كى شود محتاج نان .
مولوى .
رجوع به : تا ابله در جهان است . . . ، شود .
تا كه از جانب معشوقه نباشد كششى كوشش عاشق بيچاره به جائى نرسد .
نظير :
كشش چو نبود از آن سو چه سود كوشيدن .
حافظ .
چه خوش بىمهربانى هردو سر بى .
بابا طاهر .
تا كه از خود نگذرى از ديگران نتوان گذشت
. رجوع به : يك سوزن به خود بزن . . . ، شود .
تا كه بر او رنگ ننشيند سليمان با نگين ديو را باشد زبون ور آصف ابن برخياست .
حضرت اديب .
تا كه دستت ميرسد كارى بكن
( . . . پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار . )
سعدى
تا كى اندر صدر قال الله يا قال الرسول قبله تخييل فلان يا قيل به همان داشتن .
سنائى .
تا كى برى عذاب كنى ريش را خضاب تا كى فضول گوئى و آرى حديث غاب .
رودكى
رجوع به : الشيب عيب . . . ، شود .
تا كى گوئى كه اهل گيتى در هستى و نيستى لئيمند چون تو طمع از جهان بريدى دانى كه همه جهان كريمند .
تا گفتهء غلام توام ميفروشنت .
( با مردم زمانه سلامى و والسلام . . . )
نظير : تا خم شدهء بار گذارند به پشتت .
تا گفتى دنگى برميدارد لنگى . ( يا ) برنمىدارد لنگى
جلف و سبكسار يا صاحب سنگ و وقار است .
تا گفتى فا ميداند فرحزاد است
. رجوع به : از عنوان مضمون نامه خواندن ، شود .
تا گوساله گاو شود دل مادرش آب شود . يا ، دل صاحبش آب شود .
نظير : جگرها خون شود تا يك پسر مثل پدر گردد . تا فلان كار بشود دم شتر به زمين مىآيد .
تا مار راست نشود بسوراخ نميرود
. رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود .
تا مجرب نشود مردم دانا نشود
( تجربت كردم و دانا شدم از كار تو من . . . )
منوچهرى
تا مرادم تو را پسر ياد است دوستى من و تو بر باد است .
عطار ؟ سنائى ؟
تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد
( . . . هر بيشه گمان مبر كه خاليست * شايد كه پلنگ خفته باشد . )
سعدى . رجوع به المرء مخبو تحت لسانه ، و رجوع به . ابله را در سخن . . . ، شود .